کیفیت زندگی

روانشناسی در نیم قرن گذشته، بر بیماری بیشتر از سلامتی و بر آسیب شناسی عملکرد انسان بیشتر از درک کامل از تمام ابعاد آن تکیه داشته و به ویژگی‌های انسان سالم و کامل کمتر توجه کرده است. اما اخیراً با ظهور رویکرد جدیدی به نام روانشناسی مثبت به عنوان متمم رویکردهای قبلی، این روند تغییر یافته و نگاه‌ها متوجه نقاط قوت و کمالات انسانی شده است. در این رویکرد، به مطالعۀ ویژگی‌های مثبت انسان‌ها و راهبردهای استفاده از حداکثر استعدادهای ذاتی و محیطی برای بهره مندی از حالت‌های روانی سالم و زندگی سازنده بیش از پیش تأکید می‌شود(سلیگمن و سیکسزنت میهالی[1]،2000، به نقل از یوسفی و صفری، 1388). آنچه که هدف این رویکرد است مسأله پیشگیری و تأکید بر شایسته سازی است و نه تصحیح ضعف ها. هدف دیگر این رویکرد شناسایی و تعریف مفاهیمی است که به تأمین سلامتی و شادکامی افراد و بهره مندی آنها از یک زندگی سالم کمک کند. یکی از این مفاهیم، مفهوم کیفیت زندگی است که در سه دهۀ گذشته تلاش زیادی برای تعریف و اندازه گیری عینی آن انجام شده است. اما با وجود گستردگی تحقیقات انجام شده در این زمینه، هنوز تعریف واحد و مورد توافق همگان دربارۀ کیفیت زندگی ارائه نشده است. برخی از محققان، کیفیت زندگی را با رویکردی عینی تعریف کرده و موارد آشکار و مرتبط با معیارهای زندگی از جمله سلامت جسمی، شرایط شخصی( ثروت، شرایط زندگی و …) ارتباطات اجتماعی، اقدامات شغلی یا دیگر عوامل اجتماعی و اقتصادی را با کیفیت زندگی معادل دانسته اند( لیو[2]،2006، به نقل از یوسفی  صفری،1388). در مقابل این رویکرد، رویکرد دیگری به نام رویکرد ذهنی وجود دارد که کیفیت زندگی را مترادف با شادی یا رضایت فرد در نظر می‌گیرد و بر عوامل شناختی در ارزیابی کیفیت زندگی تأکید دارد(همان منبع). بین دو رویکرد عینی و ذهنی، رویکرد جدیدی به نام رویکرد کل نگر وجود دارد (فلس و پری،1995؛ رنویک و براون،1996؛ به نقل از رحیمی،1386) که نظریه پردازان آن معتقد هستند کیفیت زندگی، همانند خود زندگی، مفهومی پیچیده و چند بعدی است، و در بررسی آن ، هردو مؤلفه عینی و ذهنی را مدّ نظر قرار می‌دهند.

بنا به تعریف گروه کیفیت سازمان جهانی بهداشت کیفیت زندگی به ادراک فرد از جایگاه خودش در زندگی، با توجه به بافت فرهنگی جامعه و اهداف، معیارها و نگرانی های فرد اشاره دارد و از متغیرهایی مثل سلامت جسمانی، وضعیت روانشناختی، استقلال و روابط اجتماعی ناشی می‌شود (استینر، کوپر و شوینگتون[3]،2003، به نقل از نائینیان، گوهری، مطلبی نژاد و بلوچان1392)

کیفیت زندگی، معرف نوعی برداشت ذهنی از بیماری یا درمان آن است. به همین دلیل، بیماران با وضعیت سلامت مشابه، به علت تفاوت های فردی مربوط به توقعات و راهبردهای مقابله ای، ممکن است کیفیت زندگی همسان نداشته باشند. حیطه جسمانی به درک بیمار به توانایی انجام فعالیت های روزانه، و انرژی بیمار بستگی دارد. حیطه اجتماعی به انزوا، وابستگی سطح روابط با خانواده و بستگان و شرایط دیگر محیط های اجتماعی دیگر وابسته است و بالاخره حیطه روانی آن در اشتراک با مفاهیم روانی و هیجان است و مسائلی چون ترس، خشم، سعادت، خوشی و اضطراب مطرح می‌شود(جرگه، 1388).

کیفیت زندگی شرایطی است که خوب زیستن را امکان پذیر می‌سازد به نحوی که فرد در یک وضعیت مناسب جسمی، روانی و اجتماعی قادر به انجام فعالیت های روزمره باشد و بیمار نیز از کارای درمان، کنترل بیماری و یا بازتوانی احساس رضایت نماید. کیفیت زندگی با بهداشت روانی افراد ارتباط دارد و به بیان حالات و تغییرات و توانایی های افراد و میزان رضایت افراد از عملکردهای زندگی می‌پردازد، کیفیت زندگی شامل تمام عملکردهای زندگی مانند عملکرد احساسی، فیزیکی، شیمیایی، درد، خستگی و غیره است. کیفیت زندگی یک اصطلاح مورد استفاده در تعدادی از رشته های علمی با تعاریف و مفهوم سازی‌ها از حالات سلامت تا رضایت مندی زندگی و از مالکیت ویژگی های مطلوب از لحاظ اجتماعی مؤثر است. این تعریف مفهوم وسیعی است که به شیوه پیچیده ای توسط سلامت جسمانی، وضعیت روانشناختی، سطح استقلال  و روابط اجتماعی فرد و ارتباط آنها با خصوصیات بارز محیط شان تحت تأثیر قرار می‌گیرد. (گشتاسبی،1383).

شالوک[4](2004) اعتقاد دارد علاقه به بحث کیفیت زندگی به لحاظ تاریخی از چهار زمینه ریشه می‌گیرد:

بازنگری در این باور که پیشرفت‌های علمی، پزشکی و تکنولوژیک به تنهایی می‌توانند خوشبختی و سعادت بشر را فراهم کنند و در عوض توجه به این مسأله که احساس سعادت شخصی، خانوادگی و اجتماعی در صورتی تحقق می‌یابد که پیشرفت‌های مذکور با ارزش‌ها، ادراکات و شرایط محیط زیستی مساعدی هم همراه شوند.

توجه به سنجش نتایج و پیامدهای زندگی فرد در اجتماع به جای توجه صرف به خدمات ارائه شده.

افزایش قدرت مصرف کنندگان، شکل گیری جنبش‌های تأمین کنندۀ حقوق بیماران و تأکید این جنبش‌ها بر برنامه ریزی شخص محور، توجه به پیامدهای شخصی برنامه‌های رفاهی و دولتی، توجه به حق تعیین سرنوشت خود و پیدایش تغیرات جامعه شناختی در مفهوم کیفیت زندگی که جنبه‌های عینی و ذهنی این مفهوم را معرفی کرده است، ویژگی‌های ارزشی و اجتماعی این مفهوم را مورد تأکید قرار داد.(به نقل از ربانی خوراسگانی و کیانپور، 1384).

1-5-2 رویکردهای نظری راجع به کیفیت زندگی

تئوریهای کیفیت زندگی هر کدام تلاش می‌کنند فرایندهای شناختی، احساسی و نمادینی که از طریق آنها افراد کیفیت زندگی خود را ارزیابی، تعیین و تجربه می‌کنند را توصیف نمایند(شوسلر و فیشر[5]، 1985). اما هر یک از این تئوریها در توجه به عوامل مؤثر بر کیفیت زندگی با یکدیگر تفاوت دارند. نظریه‌های روانشناختی بر برآورده کردن نیازهای اولیه انسان تأکید می‌کنند؛ در حالی که نظریات اقتصادی اختصاص منابع مالی محدود را بر اساس اصول عقلانی در تعیین کیفیت زندگی حائز اهمیت می‌دانند و نظریات جامعه شناختی بر اهمیت روابط اجتماعی در کیفیت زندگی پا می‌فشارند.

الف- رویکردهای جامعه شناختی

به اعتقاد گرسون[6](1976) دو رویکرد اصلی در حوزۀ مباحث کیفیت زندگی در علوم اجتماعی وجود دارد که این مفهوم را از دو منظر جداگانه مورد بررسی قرار می‌دهند. این دو رویکرد عبارتند از رویکردفردگرایانه[7] و رویکرد استعلایی[8]. رویکرد فردگرایانه در معنایی که گرسون به آن اشاره می‌کند عامل مؤثر در تعیین کیفیت زندگی را فعالیت‌ها و دستاوردهای فردی می‌داند، دستاوردهایی مانند تسلط یافتن بر محیط زندگی، به ویژه توانایی در غلبه بر فقر و بدبختی، آزادی از قید محدودیت‌ها و مواردی از این دست است. به طور عمومی، این رویکرد بر اولویت داشتن منافع فرد نسبت به جامعه تأکید می‌کند و تمایل به درگیر شدن در حفظ آزادی فردی و رها کردن فرد از مشکلاتی است که در شرایط آزادی بدون محدودیت برای خود پدید می‌آیندگرسون، در مقابل، رویکرد استعلایی بر مکمل بودن علاقۀ فردی و کارکرد اجتماعی تأکید می‌کند. در این رویکرد بر اهمیت وفاداری و دیگر شکل‌های همبستگی تأکید می‌شود، و منفعت اجتماعی، خیر عمومی و همچنین اولویت داشتن جامعه نسبت به فرد مورد توجه قرار می‌گیرد. در رویکرد فردگرایانه، کیفیت زندگی از طریق سنجش میزان موفقیت فرد در برآورده ساختن نیازهایش علی رغم وجود محدودیت‌های مختلف بررسی می‌شود. مکتب اندیشۀ سیاسی لیبرالیسم که نظریۀ سیاسی آمریکا بر مبنای آن شکل گرفت مثال اولیۀ چنین رهیافتی است، حقوق غیرقابل اغماض انسان بر اساس این رویکرد عبارتند از؛ حق زندگی کردن، آزاد بودن و تعقیب خوشحالی. از نظریه پردازان بزرگ این رهیافت نیز می‌توان به لاک، جفرسون و آدام اسمیت اشاره کرد که مفهوم کیفیت زندگی را مستقیماً بر مبنای پیش فرض برتر بودن دستاوردهای انفرادی نسبت به تعهدات اجتماعی تعریف کردند.

مفهوم کیفیت زندگی در رویکرد استعلایی که در نقطه مقابل رویکرد فردگرایانه قرار می‌گیرد همواره با سنجش میزان حفظ موقعیت فردی در نظم اجتماعی وسیع تر تعریف می‌شود. طبق نظر گرسون، تأکید رویکرد استعلایی همیشه روی ماهیت نظم اجتماعی است. به عبارت دیگر تا جایی که نظم جامعۀ وسیع تر به طرز مناسبی تثبیت و حفظ شود، کیفیت زندگی اعضای ان جامعه در سطح بالایی قرار دارد. در این دیدگاه از اعضای جامعه انتظار می‌رود که تا جایی که در توان دارند برای سودرسانی به جامعه تلاش کنند و رضایت خود را در خدمت رسانی به خیر عمومی جستجو کنند.

گرسون در نتیجه گیری خود ضمن تأکید بر این مطلب که هیچکدام از رویکردهای فوق بخاطر تأکید یک عاملی ( فرد یا جامعه) قادر به ارائه تعریف کاملی از کیفیت زندگی نیستد، رهیافت سومی را پیشنهاد می‌کند که در آن افراد و جامعه یکدیگر را از طریق یک فرایند پیوستۀ مذاکره بازتولید می‌کنند، چنین رهیافتی در نظریۀ گرسون منجر به تعریف کیفیت زندگی بر اساس پیامدها و نتایج این مذاکرات می‌شود. به اعتقاد وی، مسأله کیفیت زندگی مربوط می‌شود به تعریف اینکه چه معیارهایی برای التزام به سازمان اجتماعی باید به کار گرفته شوند و در مقابل، چگونه نیازهای افراد در راستای این معیارها برآورده شوند. بنابراین، مسأله کیفیت زندگی در نظر او بر می‌گردد به مدیریت بهینۀ منابع و محدودیت ها.

ب- رویکردهای روانشناسانه

در دیدگاه‌های روانشناختی انسانها دارای نیازهای مادی و غیرمادی زیادی هستند و این نیازها ممکن است به شیوه‌های مختلفی ارضاء شوند. زمانی که نیازهای انسان برآورده نشود احساس سعادت وی تا حد زیادی کاهش می‌یابد. در روانشناسی اجتماعی، کیفیت زندگی به کلیتی از نیازهای انسان بستگی دارد که باید ارضاء شوند؛ نیازهای قوی یا ضعیف، خوب یا بد، مثبت یا منفی اگر برآورده شوند کیفیت زندگی انسان افزایش می‌یابد. برای مثال، در دیدگاه پدیده شناسی زیلر(1974)، کیفیت زندگی با ارزیابی خود در ارتباط است. و این ارزیابی نیز به نوبۀ خود به کنش متقابل فرد با دیگری مهم بستگی دارد. در کنش‌های متقابل مثبت با دیگران، نتیجه کلیدی و تأثیرگذار بر کیفیت زندگی همانا احترام به خود است که در نزد افراد افزایش می‌یابد. چرا که افراد اجتماعی و اهل معاشرت احترام به خود بالایی دارند اما اشخاص از خود بیگانه معمولاً در انزوا به سر می‌برند و از احترام به خود پائینی برخوردار هستند. به اعتقاد زیلر، احترام به خود نوعی احساس است که از طریق بررسی حالت‌هایی مثل خوشحالی یا رضایت نمی‌توان آنرا مورد سنجش قرار داد( این همان فسمت پدیده شناختی نظریۀ وی است). با این وجود، او عنوان می‌کند که میزان احترام به خود یک فرد را می‌توان از طریق عملکرد وی در آزمون‌های غیرکلامی مورد بررسی قرار داد(این قسمت علمی نظریۀ اوست). بنابراین در نظریۀ زیلر کیفیت زندگی مستقیماً با میزان احترام به خود فرد بستگی دارد. به طور خلاصه، اگر فرد احترام زیادی برای خود قائل باشد از کیفیت زندگی بالایی هم برخوردار می‌شود و برعکس.( به نقل از شاسلر و فیشر،1985)

ج-  رویکردهای اقتصادی

دیدگاه‌های اقتصادی بر فرآیندهایی تأکید می‌کنند که از طریق آنها افراد به لحاظ عقلانی منابع موجود را به برآورده ساختن نیازهایشان اختصاص می‌دهند و به این وسیله آنچه که مطلوبیت یا سودمندی نامیده می‌شود را تولید می‌کنند. اقتصاددانان این فرایند را در قالب به حداکثر رساندن مطلوبیت با توجه به محدودیت‌های اعمال شده روی دسترسی پذیری و جانشینی منابع مدلسازی می‌کنند. در میان نظریه پردازان این رشته، افرادی هستند،  که تلاش کرده اند مفهوم کیفیت زندگی را در چارچوب کلی نظریۀ تولید وارد تحلیل‌های اقتصاد خرد کنند. و همچنین تلاش‌های دیگری که به تفصیل در حوزه نظریه‌های اقتصادی روی کیفیت زندگی صورت گرفته است، به دنبال پل زدن میان شکاف در شیوۀ تفکر اقتصاددانان دربارۀ احساس سعادت مادی و شیوۀ تفکر دیگر عالمان اجتماعی نسبت به این امر بوده اند(شاسلر و فیشر،1985) به طور کلی در این حوزه، مسأله اصلی در به حداکثر رساندن کیفیت زندگی با توجه به منابع موجود و قابل دسترس خلاصه می‌شود.

د- رویکردهای اکولوژیکی

دیدگاه‌های اکولوژیکی نوعی نگرش تلفیقی دارند زیرا در این دیدگاه‌ها ابعاد فیزیکی و اجتماعی مفهوم کیفیت زندگی با هم ترکیب می‌شوند. در رهیافت‌های اکولوژیکی کیفیت زندگی به عنوان یک عنصر در  فرایندی کلی دیده می‌شود که در آن هر عنصر در معرض تأثیر دیگر عناصر قرار دارد، در اینجا گفته می‌شود که کیفیت زندگی به محیط زیست بستگی دارد و بنابراین زیست گاه[9]عمومی در واکنش به تلاش‌هایی که مردم برای بهبود بخشیدن به کیفیت زندگی شان انجام می‌دهند دچار دگرگونی می‌شود.

رویکردهای اکولوژیکی بر پیوستگی متقابل عناصر، اعم از جاندار و بی جان، تأکید می‌کنند. نظریه پردازانی که در این حوزه هستند، کیفیت زندگی را به عنوان جنبه‌ای از فرایند اکولوژیکی در نظر گرفته و آنرا به عنوان عنصری در کنار ابعاد بیولوژیکی محیط زیست تعریف می‌کنند. در نگاه آنها، کیفیت زندگی و زیست گاه به مانند داده و ستانده عمل می‌کنند. اگر توالی بین این دو به گونه‌ای آغاز شود که زیست گاه درون داد یا داده باشد و کیفیت زندگی برون داد یا ستانده، آنگاه در مرحلۀ بعدی کیفیت زندگی تبدیل به داده می‌شود و محیط زیست را دچار تغییر می‌کند و در نتیجه  محیط زیست نیز  کیفیت زندگی را تغییر می‌دهد و این چرخه همچنان ادامه می‌یابد. در این شیوه مدور، کیفیت زندگی در طول زمان دچار تغیرات زیادی می‌شود. ( همان منبع)

ه- دو دیدگاه فلسفی

تعاریف ذکر شده در ارتباط با کیفیت زندگی ریشه در دو دیدگاه فلسفی دارد: 1- در دیدگاه لذت جویی[10] ارسطو، فرض بر آن است که زندگی آرمانی به معنای زندگی همراه با شادی و لذت با اجتناب از درد و ناراحتی می‌باشد. در این رویکرد هدف زندگی کسب حداکثر لذت می‌باشد. 2- دیدگاه علم« اخلاقیات[11]»  حاکی از آن است که زندگی آرمانی به معنای شکوفا سازی توانمندیهای انسانی است. به عبارتی در این دیگاه، هرآنچه برای فرد باارزش است و مطابق با خود واقعی وی می‌باشد، مهم است. این دو دیدگاه فلسفی سنتی دو مسیر متفاوت در ماهیت انسان و عوامل تشکیل دهندۀ جامعۀ خوب ایجاد کرده اند( ریان و دسی[12]، 2001، به نقل از البرزی و البرزی، 1385).

[1]-Seligman&Csikszentmihalyi

[2]-Liu

[3]- Stenner, Cooper&Skevington

[4]- Schalock

[5]-Schuessler and Fisher

[6]-Gerson

[7]-individualstic approach

[8]-transcendentalist approach

[9]- habitat

[10]- Hedonism

[11]- Eudaimonic

[12]- Ryan &Deci

-6-پرخاشگری

رفتارهای ضد اجتماعی و پرخاشگری در زمره شایع ترین علل ارجاع کودکان و نوجوانان به   کلینیک­های بهداشت روانی هستند. آنچه باعث توجه محققان به رفتارهای پرخاشگرانه شده، اثر نامطلوب آن بر رفتارهای بین فردی و همچنین اثر ناخوشایند آن بر حالات درونی و روانی افراد است. عدم مهار رفتارهای پرخاشگرانه از یک سو می تواند باعث ایجاد مشکلات بین فردی و جرائم مختلف شده و از سوی دیگر درونریزی را نیز به همراه دارد و باعث انواع مشکلات جسمی و روانی می­شود (الیس، 1999).

پرخاشگری رفتار منحصر به فردی نیست. در اصل این کلمه به رفتارهایی اشاره دارد که افراد انجام داده و باعث آسیب های عاطفی، روانشناختی و جسمانی به دیگران می شوند. ضربه زدن، لگد زدن یا مشت زدن یک کودک به کودکان دیگر تصور قالبی اکثر افراد از پرخاشگری دوران کودکی است، اما انواع دیگر رفتارها را نیز می توان به عنوان رفتار پرخاشگرانه طبقه بندی کرد. رفتارهایی نظیر پخش شایعات زشت در مورد دیگری، طرد عمدی یک فرد از گروه، اسم گذاری و مسخره کردن دیگران نیز در زمره رفتارهای پرخاشگرانه قلمداد می شوند. اکثر کودکان در چند مرحله از دوران تحصیلی خود با رفتارهای پرخاشگرانه مواجه می شوند(نواکو، وهمتاب، 1998؛ به نقل از ابوالمعالی و همکاران، 1388).

پرخاشگری از مسائل مبتلا به دوران نوجوانی است. همه روزه در مدارس و خیابان­ها نوجوانانی مشاهده می شوند که به زد و خورد، دعوا و رفتارهای پرخاشگرانه می پردازند و به همین علت مورد تنبیه انضباطی چه در مدارس و چه در خانه قرار می گیرند. نوجوانان پرخاشگر معمولا قدرت مهار رفتار خود را ندارند و رسوم و اخلاق جامعه ای که در آن زندگی می کنند را زیر پا می گذارند، در اغلب موارد والدین و اولیای مدارس با آنها درگیری پیدا می کنند و حرکات آنها گاهی به حدی باعث آزار و اذیت اطرافیان می شود که به اخراج آنها از مدرسه می انجامد. آنچه که باعث توجه محققان به رفتار پرخاشگرانه شده است اثرات نامطلوب آن بر رفتار بین فردی و همچنین اثر ناخوشایند آن بر حالات درونی و روانی افراد است. عدم مهار رفتار پرخاشگرانه علاوه بر اینکه می تواند باعث ایجاد مشکلات بین فردی و جرم، بزه و تجاوز به حقوق دیگران شود، می تواند درون­ریزی شده و باعث انواع مشکلات جسمانی و روانی مانند زخم معده، سردردهای میگرنی و افسردگی گردد (الیس، 1999). برخی از مشکلات جدی اجتماعی مانند کودک/ همسرآزاری و اشکال مختلف کشمکش بین گروهی به روشنی ریشه در خشم و ناتوانی مهار برانگیختگی خشم دارد (نواکو، وهمتاب، 1998؛ به نقل از ابوالمعالی و همکاران، 1388).

پرخاشگری مربوط به یک سن و دوره خاصی نیست و همان­طور که در تحقیقات متعدد مشخص شده است، پرخاشگری و خشونت از سنین خردسالی وجود داشته و در طول زمان تداوم یافته و در نوجوانی و بزرگسالی ادامه می­یابد (صادقی، احمدی و عابدی، 1381).

بیشترین بروز و ظهور پرخاشگری در سنین نوجوانی است (کاپلان و سادوک، 1387). تحقیقات میزان بالایی از جرم های خشونت آمیز از جمله ضرب و جرح، دزدی، آتش افروزی، قتل و تجاوز را بین نوجوانان نشان می­دهد. این نوع انحرافات به احتمال زیاد ماهیتی پرخاشگرانه و خشونت­آمیز دارند.

با توجه به اثرات ناخوشایند رفتار پرخاشگرانه، مدت مدیدی است که عصبانیت و خشونت به عنوان مشکلی جدی در دوران نوجوانی تلقی گردیده و نیاز به بررسی های بالینی و قانونی دارد. نوجوانانی که در مهار خشم خود دچار مشکل می شوند و اغلب رفتارهای خشن از خود بروز می دهند، هدف  روش­های متعددی قرار گرفته­اند. محققان زیادی در پی تمهیدات و روش هایی برای مهار پرخاشگری و درمان آن بوده­اند بوده­اند (فایندلر و اکتون، 1987).

یکی از روش های رفتاردرمانی شناختی است که در مشکلات رفتاری نوجوانان نیز مداخلات سودمندی ارائه داده و در درمان و مهار خشم نیز کارایی آن مورد تایید قرار گرفته است، دیدگاه الیس و درمان عقلانی- رفتاری- عاطفی می­باشد. در دیدگاه الیس خشم به علت تاثیر افکار غیرمنطقی بر احساسات و رفتار افراد ایجاد می شود و درمان پرخاشگری نیز بوسیله تصحیح و تغییر افکار غیرمنطقی و جایگزین نمودن افکار منطقی صورت می گیرد (الیس، 1999).

شناخت پرخاشگری مستلزم آن است که نه تنها بین رفتارهای مختلفی که به عنوان رفتار پرخاشگرانه در نظر گرفته می شود تمایز قائل شویم، بلکه تمایز بین تاریخچه و هدف این رفتارها نیز حائز اهمیت است (هنسی و گویرین، 2002؛ ترجمه توزنده جانی، 1384). رفتار پرخاشگرانه کودک تجربه ای روزمره برای کودک و خانواده است که ریشه در ویژگی های خاص هر فرهنگ دارد.

2-6-1-تعریف پرخاشگری

پرخاشگری و خشونت یک پدیده ساختاری و چند بعدی است و دارای کارکردهای مثبت می باشد. در زبان عامه پرخاشگری را تنها به معنای زور ورزی و خشونت به کار می برند ولی چنین استنباطی تنها بخشی از مفهوم پرخاشگری را پوشش می دهد. بنا به تعریف ارونسون، پرخاشگری عملی است که هدف آن اعمال صدمه و رنج به دیگری است (ارونسون، 1969؛ به نقل از محسنی تبریزی، 1379). تعریف خشونت به معنای عام عبارت است از حمله به دیگری. در نتیجه در هر عمل خشنی مفهوم پرخاشگری مستور است؛ ولی همه خشونت ها الزاما به صورت پرخاشگری خودنمایی نمی کنند (شیخاوندی، 1379).

2-6-2-انواع پرخاشگری

پرخاشگری، مفهوم بسیار پیچیده ای است. این رفتار از یک سو، زیر تاثیر عوامل موقعیتی و روانشناختی است و از سوی دیگر، عوامل ژنتیکی و زیست شناختی در استقرار و گسترش آن نقش بسیار عمده ای بازی می کنند. از این رو، ارائه تعریفی دقیق و عینی از این سازه، دشوار است. با این وجود، بارون و ریچاردسون (1994؛ به نقل از محمدی، 1385) در تعریف پرخاشگری، نشان داده اند که، هدف اینگونه رفتارها تخریب و آسیب رسانی به یک موجود زنده و اموال اوست. رفتاری که سبب بروز واکنش های دفاعی و اجتنابی از سوی قربانی می گردد. در پژوهش های فراوانی نشان داده شده است که پرخاشگری یک پدیده کلی نیست، بلکه رفتارهای پرخاشگرانه در چارچوب زیر ریخت­های متفاوتی بروز می­نمایند. مویر (1968؛ به نقل از محمدی، 1385) نشان داد که پرخاشگری حتی در حیوانات هم به شکل واحد بروز نمی­کند. به همین منظور وی چندین زیرریخت از رفتار پرخاشگرانه حیوانات را متمایز کرده است: پرخاشگری شکار، پرخاشگری رقابتی، پرخاشگری دفاعی و پرخاشگری تحریک­پذیر.

مدل بسیار خوبی که افزون بر گسترش حوزه نظری پرخاشگری به ابزارسازی نیز انجامیده مدل چند بعدی باس و پری (1992) است. آنها پرخاشگری را به سه حوزه کلی تقسیم کردند: 1) بعد ابزاری یا حرکتی: این بعد به شکل پرخاشگری کلامی و جسمانی نمایان می­گردد و هدف اصلی آن رساندن آسیب و زیان به دیگران است؛ 2) بعد عاطفی و هیجانی: این بعد از پرخاشگری که به صورت خشم بروز  می­کند، عوامل و شرایط درونی ارگانیزم را برای برانگیختگی فیزیولوژیک و هیجانی، آماده می­سازد. بعدی که وظیفه تدارک و آماده سازی رفتار پرخاشگرانه را بر عهده دارد. 3) بعد شناختی: این عامل که خصومت نام دارد سبب ایجاد احساس غرض ورزی، دشمنی و کینه توزی نسبت به دیگران می­شود.

مفاهیم خشم، خصومت (کینه توزی) و پرخاشگری را گاهی به جای یکدیگر به کار می­برند و هنوز ارائه تعریف روشن از هر یک از این مفاهیم و نشان دادن تفاوت­های آنها دشوار به نظر می­رسد. با وجود این، می­توان خشم را یک حالت هیجانی یا احساس درونی ناشی از برانگیختگی فیزیولوژیکی و شناخت و افکار مربوط به کینه­توزی تعریف کرد (اونیل[3]، 2006). برای جلوگیری از این سه مفهوم، می­توان خشم را به عنوان هیجان، کینه­توزی را به عنوان نگرش در بعد شناختی و پرخاشگری را به عنوان رفتار در نظر گرفت. خشم به عنوان یک حالت هیجانی توصیف کرد که شالوده کینه­توزی و پرخاشگری را تشکیل می­دهد. مراد از خصومت یا کینه­توزی نگرش پرخاشگرانه­ای است که فرد را به سوی رفتار پرخاشگرانه می­کشاند؛ در حالی­که پرخاشگری به عنوان رفتاری قابل مشاهده که با هدف آسیب یا زیان رساندن انجام می­شود در نظر گرفته می­شود (دل­وشیو و الری[4]، 2004).

بنابراین، رفتار پرخاشگرانه انسان در یک سازه کلی ریشه دارد. سازه­ای که در سطح می­تواند به صورت خشم، خصومت، پرخاشگری جسمانی و پرخاشگری کلامی نمایان گردد. این ابعاد پرخاشگری، می­تواند زمینه بروز انواع آسیب­های جسمانی و روان­شناختی را فراهم سازند.

 

[1]. Ecton

[2]. Feindler

[3]. O’Neill

[4]. Del Vecchio

مؤ لفه های تشکیل دهنده شادمانی

شادی از عوامل چندی از قبیل رضایت کمی از زندگی ، رضایت از مقوله های خاص زندگی ، وجود عواطف مثبت فراوان (خلق و عواطف خوشایند) و فقدان مبنی عواطف منفی ( خلق و عواطف ناخوشایند ) تشکیل می گردد. این مؤلفه ها را می توان به اجزای کوچکتر تقسیم کرد. عواطف مثبت را می توان تحت مفاهیمی مانند : خوشی ،‌وجد رضایت ، غرور ، محبت ،‌شادی و شور تقسیم بندی کرد. عواطف منفی را نیز می توان به مفاهیمی مانند : احساس گناه ،‌ شرم ، غمگینی ، ‌اضطراب ، نگرانی ،‌خشم ، استرس ، افسردگی و حسادت طبقه بندی کرد. رضایت از زندگی را نیز می توان به اجزایی از قبیل : رضایت از زندگی فعلی ،‌ رضایت از گذشته ، آینده و افراد مهم تقسیم بندی نمود. رضایت از مقوله های مهم را نیز می توان به مقوله هایی مانند: کار ، خانواده ، ‌تفریح ،‌سلامتی ، ‌امور مالی خود و گروه تقسیم بندی نمود ( ادنیگتون و شومن، 2004).

 

عواطف مثبت و منفی

حدود 600-550 کلمه مختلف در زبان انگلیسی ، تجربیات هیجانی را بیان می کنند که یک شاهد خوب برای رویکرد بعد نگری در تجربیات هیجانی به حساب می آید ( لارسن و دانیر ، 1987).تحقیقهای بسیاری در فرهنگ های مختلف ، روی تجزیه و تحلیل فاکتور خود سنجی هیجان های گوناگون ،‌ مطابقت نشان داده اند. بنابراین تحقیقات گسترده ای روی مفاهیم ابراز هیجان ها توسط اعضای صورت ، انجام گرفته است. دامنه گسترده ای از تجربیات هیجانی به وسیله دو بعد اصلی توضیح داده شده است. به هر حال ، ‌در چگونگی مفهوم سازی این دو بعد یک تضاد به چشم می خورد ، ‌بعضی از محققان مثل لارسن و دانیر( 1987) این ابعاد را مطبوعیت برانگیختگی یا تحول نامیده اند. دامنه سطح برانگیختگی از خیلی زیاد تا کم وجود دارد. دامنه مطبوعیت یا تحول از مثبت یا مطلوب تا منفی یا نامطلوب تقسیم بندی شده است.

این دو بعد(عاطفه مثبت و منفی) در شکل زیر روی محور افقی و عمودی دیده می شود. محققان دیگر ،‌بخصوص واتسون و تلگن ( 1985) یک چرخش 45 درجه ای را روی محور برای عواطف مثبت و منفی پیشنهاد کردند. این دو بعد توسط خطوط مورب باریکی در شکل 1-2 دیده می شود. تفاوتهای فردی در هیجانات مثبت ممکن است توسط الگوهای هیجانی مثبت و منفی اندازه گیری شود.

برخی از یافته های مهم ،‌عواطف مثبت و منفی را نشان می دهند ،‌ عواطف مثبت با خصیصه شخصیتی برونگرایی عواطف منفی با خصیصه روان نژندی ارتباط دارند. همبستگی بین عواطف و خصایص شخصیتی بسیار مهم بوده و دامنه ای بین 9/0-4/0 دارد ،‌عواطف مثبت دارای ابعاد زیرین خوشی (مثل شباشی ،‌شادی و سرزندگی) ،  اعتماد به خود (مثل شجاعت ،‌قوی بودن و راز داری) و هوشیاری (مثل تمرکز داشتن و مصمم بودن) می باشد. عواطف مثبت بعد از 30 سالگی بطور موقتی ثابت باقی می ماند. نقطه اوج هیجان های منفی در اواخر نوجوانی است و بعد از آن با افزایش سن تا اواخر بزرگسالی کاهش می یابد. تفاوت های فردی مشخصی در عواطف مثبت و منفی در دوره های کوتاه مدت خلق مثبت که به دنبال ریتم مشخصی می آیند ( در هنگام صبح پایین تر است ) دیده می شود. عواطف مثبت و منفی با همبستگی5/0 تا حدودی جزء خصوصیات ارثی هستند ، با این وجود ، محیط می تواند باعث بهبود عواطف مثبت شود ( واتسون ، 2000). بطور مثال هدی و ویرینگ[1] ( 1992) در طول 6 سال در 31 درصد از آزمودنیهایشان ، افزایش عواطف مثبت را مشاهده کردند. عواطف مثبت باعث می شود تا مردم از شغل و ارتباطشان لذت برده و در کار و عشق شاد باشند ، عاطفه مثبت کم با  ضد گسترده ای از بیماری های روانی ارتباط دارند ( به نقل از کشاورز، 1384). عاطفه مثبت و منفی نشان دهنده اجزایی تجربی سیستم نوروبیولوژیکی است. عاطفه منفی (مثل خصیصه شخصیتی روان نژندی) یک جنبه از سیستم باز دارند. رفتار اجتنابی آگاهانه می باشد ،‌ عملکرد این سیستم ،‌ تحریک رفتار بازدارنده و فرونشاندن رویکرد رفتاری برای دور نگه داشتن ارگانیسم از موقعیت های خطرناک ، دردناک و تنبیهی است  ولی عاطفه مثبت ، سنجشی از سیستم تسهیل کننده رفتار (مثل خصیصه شخصیتی برونگرایی) می باشد. عملکرد این سیستم به ارگانیسم برای نگهداری منابع لازم و مهم ادامه زندگی مثل غذا خوردن،  داشتن خانه و همسر کمک می کند ( واتسون ، 1998)عاطفه مثبت با فعالیت فیزیکی مداوم ، خواب کافی ، ارتباط اجتماعی با دوستان نزدیک و تلاش برای اهداف با ارزش ارتباط دارد. اهداف با ارزش افزایش یابد ،‌ عاطفه مثبت یک دیدگاه از شادکامی است( واتسون ،‌2000).

 

 

 

صفات شخصیتی و روان شناختی مرتبط با شادمانی

تشخیص مهم ترین این صفات کار دشواری است ، اما در سالهای اخیر الگوی پنج عاملی شخصیت بیشترین توجه نظری ،‌ پژوهشی و محبوبیت را به خود اختصاص داده است. این پنج عامل اصلی تشکیل دهنده این الگو عبارتند از : برون گرایی ، روان نژندی ، مطلوبیت اجتماعی ، با وجدان بودن و تجربه پذیری ( انعطاف پذیری )( ادنیگتون و شومن ،‌2004).

 

برون گرایی و روان نژندی

برون گرایی که در بردارنده ویژگی هایی چون معاشرت ، هیجان خواه بودن، تسلط خواهی، ‌فعالیت زیاد و خونگرمی می باشد، از همبستگی عمده با تجربه عواطف مثبت مانند شادی و محبت برخوردار است. روان نژندی در بردارنده ویژگی هایی از قبیل : اضطراب ، بدبینی ، بی قراری ، شکایات بدنی و حساسیت بین فردی است. به عبارت دیگر این عامل گستره وسیعی از افکار و عواطف ناخوشایند را دربر می گیرد( ادنیگتون و شومن ،‌2004). کوستا و مک کری ( 1980؛ به نقل از هیزوجوزف ،‌2002) بیان می کنند که شادکامی با برون گرایی بالا و روان نژندی پایین ارتباط دارد. آرگایل و لو ( 1995) دریافتند که برون گرایان مهارت های اجتماعی بیشتری دارند و این یک دلیل برای شادکامی شان می باشد. همچنین آنها به خاطر مهارت های جرات ورزی بیشترشان شادمان هستند که واسطه رابطه برون گرایی ـ شادکامی قرارمیگیرند . فوجیتا ( 1991) همبستگی80% بین برونگرایی و عاطفه خوشایند را 80/0 تعیین کرد و اینکه روان نژندی و تجربه عاطفی منفی عملاً غیر قابل تمایز بودند. کوستا و مک کری (1980) کشف کردند که برون گرایی، عاطفه خوشایند و روان شناختی و روان نژندی ،‌عاطفه ناخوشایند را درطول یک دوره 10 ساله پیش بینی می کرد. دنیو و کوپر ( 1998) اظهار می دارند که تمایلات روان نژندی مردم به تجربه کردن عاطفه منفی می باشد و بنابراین تعجب آور نیست که اغلب رابطه قوی با عزت نفس شاخص شادکامی ـ افسردگی دارد . این به خاطر آن است که شاخص شادکامی ـ افسردگی یک مقیاس دو قطبی است که شادکامی بالا بر روی افکار مثبت و احساسات خوب و عزت نفس پایین بر روی افکار و احساسات منفی مشخص می گردد. مگنوس و دانیر ( 1991) نشان دادند که عزت نفس برون گرایی و روان نژندی ، رضایت از زندگی را در طول 4 سال پیش بینی می کرد. ارتباط بین برون گرایی و شادمانی به حدی زیاد است که مک کری و کوستا دریافتند که برون گرایی میتواند شادمانی را در 17 سال بعد پیش بینی کند. همچنین آنها معتقدند که برون گرایی بر روی عاطفه مثبت تاثیر دارد ،‌در حالی که روان نژندی بر عاطفه منفی تاثیر دارد ، این امر باعث شد که آنها این 2 بعد از شخصیت را به ترتیب راهنمای عاطفه مثبت و منفی اعلام کنند ( مک کری و کوستا، 1990؛ به نقل از گوتیرز و همکاران ، 2005) . به اعتقاد هیلز و آرگایل ( 2001) شادمانی با برونگرایی مثبت ولی با روان نژندی منفی است ( لیومبرسکی[2]، 2005 ، هیلز و آرگایل ، 2001) . مطالعه ای که اخیراً‌ بر روی شادی افراد درونگرا  انجام شده است نشان می دهد که برون گرایی همیشه یک ارتباط اساسی با شادمانی ندارد. در این رابطه ، مطالعه فرا تحلیلی نشان داد که روان نژندی ، پیش بینی کننده مهمی برای شادمانی و رضایت از زندگی می باشد(هیلز وآرگایل ،‌2001).

واتسون و کلارک ( 1985) پیشنهاد می کنند که برون گراها و روان نژندها از یک حساسیت خلقی نسبت به عواطف مثبت و منفی برخوردارند. آنها نظرشان را بر اساس تئوری شخصیتی «گری[3]» ( 1991) می گذارند. افراد حساس به نشانه های پاداش برونگرا می شوند و آنهایی که به نشانه های تنبیه حساس هستند درونگرا هستند. برخلاف یافته های دنیو و کوپر ( 1998) برون گرایی و روان نژندی به طور مساوی پیش بینی کننده تعادل عاطفی نیستند و روان نژندی بطور قوی تری با این متغیر همبستگی دارد( گوتیرز و همکاران ،‌2005).در مورد ارتباط بین برون گرایی و عواطف مثبت ، سه دیدگاه وجود دارد: دیدگاه اول که بر اساس فرضیه خلق قرار دارد ،‌بیان می کند که برون گراها به لحاظ بیولوژیک از استعداد قوی تری برای واکنش نشان دادن نسبت به پاداش ها برخوردارند. دیدگاه دوم آن است که برون گراها وقت بیشتری را در موقعیت های اجتماعی صرف می کنند که این امر به تجربه عواطف مثبت بیشتری برخوردارند. دیدگاه سوم عنوان می کند که برون گراها به دلیل توانایی شان درکسب پاداش ،عواطف مثبت بیشتری را تجربه می کنند. در واقع آنهادریافتندکه برون گراها در مدت زمانی مشخص ،‌ عواطف بیشتری راتجربه می کنند ( هدی و ویرینگ ،‌ 1992).

 

[1] – headey & wering

1 Lyumbomirsky

[3]-Gray

هوش هیجانی[1] چیست؟

از گذشته های دور شناخت عقلانی  و عاطفی مطرح بوده اند ولی شناخت عقلانی در همه موارد بر شناخت  عاطفی ترجیح  داشت و انسان ها هم  دیگر را  از گرایش های عاطفی و احساسی در تصمیم گیری ها و درک حقایق برحذر می داشتند. در یونان باستان جنبش رواقیون اعتقاد داشتند شخص خردمند و عاقل هیچ هیجان یا احساسی را تأیید نمی کند. در سال 1920 ثراندایک  برای  نخستین بار، توانایی اجتماعی  را  جزء  هوش  دانست. هوش اجتماعی از نظر ثراندایک توانایی درک دیگران، عمل و رفتار هوشمندانه و زیرکانه در روابط با دیگران است (خسرو جاوید،1381).

بار- اُن نیز برای اولین بار، اصطلاح  بهره هیجانی را در برابر بهره هوشی مطرح کرد و از  سال 1980به تدوین پرسشنامه هوش هیجانی پرداخت.

درسال1990مقاله ای توسط سالووی و مایر منتشر شد که در آن اصطلاح هوش هیجانی برای اولین بار استفاده شد. آنان هوش هیجانی را به عنوان توانایی درک و بیان هیجانات، استفاده از آن و مدیریت هیجان ها درخود و سایر افراد تعریف کردند.(سالوی، بیدل[2] و دتیلی[3]رومای[4]ر به نقل لز چرنیس[5]،2002 ، نقل از گلستان جهرمی،1383).

از نظر گلمن(1995) گاردنر الهام بخش نظریه هوش هیجانی است. گاردنر معتقد است هوش یک نوع ِواحد و یکپارچه نیست. طیف گسترده ای از هوش  وجود دارد که موفقیت در زندگی را تضمین می کند و هفت نوع اصلی آن عبارتنداز:

1-هوش زبانی

2- استدلال ریاضی

3- درک فضا

4- جنبش جسمانی

5- موسیقی

6- مهارت اجتماعی

7- استعدادهای درون فردی

هوش هیجانی یک مفهوم گسترده است که شامل مهارت های فردی و حالات درونی می باشد و به مجموعه مهارت های درون فردی و برون فردی اطلاق می گردد. هوش هیجانی را می توان آگاهی  از هیجانات و چگونگی تأثیر پذیری دیگران، بروز احساسات، مدیریت هیجانات و عواطف، همدلی  و خودآگاهی و چگونگی اداره ارتباطات بین فردی دانست. گاردنر خاطر نشان می کندکه هسته هوش بین فردی توانایی درک و ارائه پاسخ مناسب به روحیات، خلق وخو، انگیزش ها و خواسته های افراد دیگر است او اضافه می کند که در هوش درون فردی، کلید خودشناسی عبارتست از آگاهی داشتن از احساسات شخصی خود و توانایی متمایز کردن و استفاده از آنها برای هدایت رفتار خویش. (گلمن،1995،نقل از کوچک انتظار- قدسی،1383).

تعاریف دیگری از هوش هیجانی وجود دارد که توانایی درک احساسات درآن نقشی اساسی دارد:

مایر و سالووی(1993) هوش هیجانی را نوعی از هوش اجتماعی می دانند که مستلزم توانایی درک دقیق، ارزیابی و بیان هیجان، نظارت بر هیجانات خود و سایرین، تمییز دادن بین هیجانات و استفاده از این اطلاعات برای افزایش رشد عقلانی و هیجانی است(پون تنگ فت2002نقل ازگلستان جهرمی ،1383).

مایر و سالووی(1997)هوش هیجانی را به چهار بخش تقسیم کرده اند:

  • تشخیص هیجانات درخود و دیگران
  • کاربرد هیجانات و توانایی ابراز احساسات و یکپارچه کردن احساساتشان
  • فهم هیجانات و توانایی فهم علل هیجانات
  • کنترل هیجانات و به کار گرفتن روش های مؤثر از احساسات برای دستیابی به اهداف (کارسیو،1999نقل از گلستان جهرمی،1383).

در تعریف  و مدل مایر و سالووی از هوش هیجانی بیشتر  به بعد بیولوژیک و روان شناختی هیجانات توجه شده و ادراک هیجانات نقش اساسی دارد. هوش هیجانی در این تعریف به قابلیت های اجتماعی تعمیم نیافته اما در بهداشت و سلامت روان نقش مؤثری دارد.

دانیل گلمن در سال 1995 با انتشار پر فروش ترین کتاب سال((چراهوش هیجانی مهم تر از هوش عمومی است؟)) هوش هیجانی را واژه فراگیر در محافل عمومی و علمی کرد.

درتعریف گلمن(1995)هوش هیجانی توانایی درک، توصیف، دریافت وکنترل هیجان هاست. هرشخصی با برخورداری از هوش هیجانی در مواجهه با وقایع مثبت یا منفی زندگی به موضع گیری پرداخته و به سازش با آنها می پردازد. انسان با برخورداری از هوش هیجانی به زندگی خود نظم و ثبات می بخشد. در تعریف دیگری ازگاردنر، هسته  هوش بین فردی، توانایی درک و ارائه پاسخ مناسب به روحیات، خلق و خو، انگیزش ها وخواسته های افراد دیگر است. به نظر گاردنر در هوش درون فردی، کلید خود شناسی عبارتست از آگاهی داشتن از احساسات شخصی خود و توانایی متمایز کردن و استفاده از آنها برای هدایت رفتار خویش.

توصیف گلمن ازهوش هیجانی چهار زمینه راشامل می شود:

  • خودآگاهی
  • خود مدیریتی
  • آگاهی اجتماعی
  • مدیریت رابطه

از نظرگلمن مفهوم هوش هیجانی بیست قابلیت مختلف را شامل می شود بنابراین نسبت به سالووی و مایر دید گسترده تری دارد از طرفی بعضی قابلیت های مورد نظر گلمن ممکن است اصلاً توانایی نباشند بنابراین از نظر تکنیکی نمی توانند هوش محسوب شوند ولی احتمالاً خصوصیات شخصیتی را نشان می دهند(برادبری وگریویز،1384) در تعاریف فوق به ابعاد بین فردی و روابط جمعی در تعریف هوش هیجانی توجه و تأکید شده است اما در تعریف دیگر به اهمیت کنترل هیجانات اشاره شده است.

هین(1996) هوش هیجانی را مهارت درکنترل هیجانها دانسته است به طوری که تعادل بین هیجان و منطق را به نحوی افزایش دهد که فرد به شادکامی دراز مدت برسد(نقل از خلیل ارجمندی،1383).

بار- اُن- (2000)، هوش هیجانی یک مفهوم جدیدی است. داده های موجود بیانگرآن است که می تواند به قدرتمندی  بهره هوشی  باشد وگاهی اوقات حتی بیشتر و دست کم  بر خلاف بهره هوشی ما را قادر می سازد تا بر احساسات و هیجانات خودمان و دیگران نظارت کنیم. تفاوت های بین آنها را تشخیص دهیم و از آن برای هدایت تفکر و عملکردمان استفاده کنیم. بار- اُن معتقد است افرادی که از نظر هیجانی باهوش اند عموماً خوش بین، انعطاف پذیر، واقع گرا، موفق در حل ﻣﺴﺄله وکنارآمدن با استرس بدون از دست دادن کنترل هستند.(گلستان جهرمی،1383).

بار- اُن (1999)، هوش هیجانی یا هوش غیر شناختی به عنوان یک توانایی اجتماعی شخصی و عاطفی است که فرد را برای سازگاری کارآمد و مؤثر با نیازها و فشارهای محیطی آماده می سازد مؤلفه های این مفهوم عبارتد از:

  • مؤلفه درون فردی که توانایی شخص را درآگاهی از هیجان ها وکنترل آنها مشخص می کند
  • مؤلفه بین فردی که توانایی شخص برای ساز گاری با دیگران در مهارت اجتماعی را بررسی می کند.
  • مؤلفه ساز گاری که انعطاف پذیری، توان حل ﻣﺴﺄله و واقع گرایی شخص را مورد بررسی قرار می دهد.
  • مؤلفه اداره یا کنترل تنش ها، توانایی تحمل تنش وکنترل تکانه ها را بررسی می کند.
  • مؤلفه خلق و خوی عمومی، نشاط و خوش بینی فرد را مورد بررسی قرار می دهد(نقل از خلیل ارجمندی،1383).

بار- اُن(2001)هوش هیجانی را دسته ای از مهارت ها، استعدادها و توانایی های غیر شناختی می داند که توانایی موفقیت فرد در مقابله با فشارها و اقتضاهای محیطی را افزایش می دهد و از جمله اشخاصی است که به هوش هیجانی به عنوان یک ویژگی شخصیتی می نگرد. در برداشت دیگر به هوش هیجانی به عنوان یک توانایی ذهنی نگریسته شده(مایر و سالووی وکارسیو،2000،نقل از کوچک انتظار- قدسی،1383).

در تعاریف گلمن و بار- اٌن هوش هیجانی به عنوان توانایی سازگاری با اجتماع نگریسته شده و اشاره ای  به قدرت تأثیر گذاری فرد بر محیط نشده است بلکه این تصور وجود دارد که افرادی با انعطاف پذیری بالا در کارهای گروهی و اموری که با مراجعه افراد گوناگون سر و کار دارند موفق ترند و مدیرانی که از این ویژگی برخوردارند به دلیل اهمیت دادن به دیگران محبوب ترند. از تعریف بار- اُن از هوش هیجانی که با نظریات گلمن هماهنگی بیشتری دارد بر کنترل و تنظیم هیجانات تأکید می شود. ازآنجا که دراین تحقیق مقیاس اندازه گیری هوش هیجانی، آزمون بار- اُن (1997) بوده و این مقیاس با تعریف مفهوم هوش هیجانی از نظر بار- اُن انطباق بیشتری دارد به تعریف ها و نظریات بار- اُن درباره هوش هیجانی تأکید بیشتری می کنیم.

با وجود آنکه مبحث هوش هیجانی علاقه مندان زیادی یافت اشکالات نیز نسبت به آن در چگونگی تعریف، میزان اهمیت و نحوه سنجش آن مطرح شده است. نظریه پردازان شناختی اظهار می دارند که نظریه پردازان قبلی به شیوه معکوس به تعریف هوش دست یافته اند. آنها ابتدا آزمون های هوش را ساختند سپس آنها را ﺇجرا کردند و پس از تجزیه و تحلیل داده ها آنگاه به تعاریفی ازهوش پرداختند. (حمیدی،15:1384).

به نظر سی موراپشتاین[6](1998) درتعرف هوش هیجانی که شامل چندین توانایی مختلف است ابهاماتی وجود دارد یک اشکال در تشخیص اهمیت ابعادی از هوش عملی است که جزو هوش هیجانی محسوب نشدند و شاید مهم تر از موارد دیگر بودند اشکال دیگر در درک تأثیر تفکر ناخودآگاه و ناهشیار ذهنی است.

کارسیو(1999) ابراز کرد: هوش هیجانی تنها منبع پیش بینی کننده موفقیت و رضایت شغلی یا رهبری نیست بلکه یکی از عوامل مهم است. هوش هیجانی و مهارت های اجتماعی موفقیت های فرد را افزایش می دهد اما درغیاب مهارت های لازم آن را تضمین نمی کند. به نظر کارسیو بعضی مشاغل به سطح بالایی ازهوش هیجانی نیاز ندارد مثل مشاغلی که به طور انفرادی انجام می شود یا کاری که با افراد ثابت صورت می گیرد.

ویتازوسکی[7](2001) منتقد دیگری است که متذکر می شود نظریه گلمن درمورد اهمیت فراوان هوش هیجانی در موقعیت های گوناگون اغراق آمیز بوده است(ارجمندی،1383).

در حالیکه گلمن(2001) تأکید کرده است بهره هوشی یاIQ   قبل از ورود به اجتماع، درمراحل اولیه زندگی و در فعالیت های انفرادی از هوش هیجانی نیز مهم تر است، ولی بعداً ثبات در یک شغل و یا در مشاغل خاص هوش هیجانی مهم تر از هوش شناختی خواهد بود.گلمن همچنین ادعا کرده است که بسیاری از محققان مانند ماییر و سالووی منظور او را از اهمیت بیشتر هوش هیجانی به درستی در نیافته اند. هوش هیجانی در مشاغلی مانند فروشندگی که با مراجعان زیادی سر وکاردارد و یا در فعالیت هایی که با همکاری افراد مختلف در یک گروه انجام می شود نقش بیشتری دارد.

جاذبه و فلسفه مطرح شدن هوش هیجانی دراین بود که میزان کارآیی بهره هوشی را مورد تردید قرارداد و می خواست برای این سوال که علت موفقیت افراد چیست پاسخ درستی پیدا کند.

علاقه مندان به هوش هیجانی می پرسیدند چه چیزی باعث می شود افرادی باهوش شناختی بالا همواره در زندگی اجتماعی موفق نباشند و دلیل آن  را درکمبود هوش هیجانی عنوان می کردند.

منتقدان هوش هیجانی نیز درست به همین شیوه هوش هیجانی را مورد تردید قرار می دهند. با این پرسش که چه چیزی باعث می شود افرادی که هم هوش شناختی بالا و هم هوش هیجانی بالایی دارند مانند زنان از موفقیت اجتماعی و محبوبیت بی بهره یا کم نصیب باشند؟ آیا ویژگی های شخصیتی یا رفتارهای خاصی وجود دارد که بیش از عوامل دیگر در بهبود موقعیت اجتماعی افراد مؤثر است.

قابل ذکر است که مطالعات در مورد عوامل مؤثر در هوش هیجانی و یا متغیرهای مربوط به آن در آغاز راه است و دستیابی به یک تبیین جامع و فراگیر با ﺇتکا به یافته های پژوهشی مستحکم، نیازمند انجام پژوهش های گسترده تری است.(عروتی-مرادی،1383).

 

2-10- اهمیت هوش هیجانی

در هر یک از مراحل شناخت حتی در سطح ادراک مسأله، کشف و تفسیر محرک شدیداً تحت تأثیر مسائل عاطفی است و در سطح شناختی ارزیابی یک محرک به عنوان یک تهدید یا نوید موجب ایجاد حالت عاطفه مناسب  با آن می شود(ضرابی،1378).

عاطفه می تواند فرایند تفکر و محتوای فکر، قضاوت و رفتار را تحت تأثیر قرار دهد شاید بیشترین اثر بنیادی حالات عاطفی در یادآوری خاطرات باشد، افراد در یک خلق مثبت، خاطرات و تجربه های شاد و مثبت بیشتری را از دوران کودکی به یاد می آورند. عاطفه همچنین می تواند بر قضاوت های واقعی اجتماعی درباره افراد اثر بگذارد. عاطفه برآنچه ما توجه می کنیم، آنچه یاد می گیریم، آنچه به خاطر می آوریم و سرانجام انواع تصمیم هایی که می گیریم اثر دارد.

عاطفه با ایجاد خلق مثبت، آرامش، راحتی و سبک تفکر برتر را ایجاد می کند(خسرو جاوید،1381 ).

به اعتقاد اکمن(1984)، کارکردهای اصلی هیجان شامل ارزیابی مداوم از محرک درونی و بیرونی برحسب ارتباطشان با جاندار و آمادگی برای واکنش های رفتاری است که ممکن است به عنوان پاسخ به آن محرک نیاز باشد. یک کارکرد مستقیم بدین ترتیب، تسهیل یادگیری است(رفیعی نیا،1381).

هوش هیجانی در تفکر خلاق به چند طریق به ما کمک می کند:

  • مشاهده مسائل از ابعاد بیشتر
  • داشتن ایده های جدید و خلاق
  • مبتکر بودن
  • ایجاد نظرات جدید و راه حل های ریشه ای

دیدن راه حل های جدید.(کارسو،1999

[1] .Emotional intilligence

[2] -Bedell

[3] .deteilir

[4]. mayer

[5] .cherniss

[6] Seymour Epstein

[7] .waitaszewski

برنامه‌های کارآفرینی در دانشگاه‌ها و کشورهای مختلف

2-2-20-1- اندونزی

اهم تجربیات عملی دولت اندونزی در توسعه و ترویج کارآفرینی بشرح زیر می‌باشند:
تاسیس صندوق اعتبارات خاص برای صنایع کوچک پیمانکار در سال 1991 (بانک‌های تجاری طبق دستور دولت موظف هستند تا 45 درصد از کل سقف صندوق را پر کنند)

ایجاد مدل‌های همکاری صنایع کوچک با صنایع بزرگ

پیمانکاری مستقیم :هیچ تعهدی مبنی بر ادامه همکاری پس از پایان مدت قرارداد برای طرفین وجود ندارد.

پیمانکاری شبکه‌ای:همکاری بین صنایع کوچک و متوسط و بزرگ وجود دارد. دولت با امکانات مناسبی از جمله راه‌اندازی صندوق ویژه اعتبارات تضمینی و قانونمند کردن وظایف هر یک از طرفین قرارداد نسبت به یکدیگر را در نظر گرفته است.

همکاری تولیدی ـ صنعتی مشترک:از سال 1993 این مدل معرفی و گسترش یافته است. طبق این مدل کارخانه بزرگ به همراه تعداد مشخصی از واحدهای صنعتی کوچک یا شرکت مستقل تولیدی تاسیس خواهند کرد که با استفاده از امکانات فنی ـ فنّاورانه، نیروی انسانی و نوآوری‌های صنعتی هر دو طرف نسبت به تولید یک کالا یا محصول خاصی تحت یک نام جدید اقدام خواهند کرد. سرمایه‌گذاری در شرکت جدید به صورت 40 درصد از طرف صنایع کوچک و 60 درصد از طرف کارخانه بزرگ تامین را دریافت می‌نمایند. دولت اندونزی تخفیف‌های ویژه مالیاتی، آموزش نیروی انسانی،‌ حمایت از بازاریابی،…. را به عنوان مشوق‌های لازم در این زمینه انجام می‌دهد. تا به حال 24 شرکت صنعتی مشترک تاسیس شده است.

شرکت‌های سهامی متشکل از صنایع کوچک

از سال 1995 این مدل طراحی و اجرا شده است. براساس این مدل واحدهای کوچک صنعتی به ایجاد شرکت تولیدی با مالکیت سهامی اقدام می‌کنند که 40 درصد از سرمایه لازم توسط عرضه سهام و فروش به افراد حقیقی تامین خواهد شد و 60 درصد مابقی توسط واحدهای کوچک صنعتی تامین خواهد شد.

توسعه صنایع کوچک خرد (خود اشتغال) برای مقابله با بیکاری و ایجاد اشتغال در سال 1993، بیش از 40/41 درصد از کل شغل ایجاد شده در کلیه بخش‌های اقتصادی در اندونزی مربوط به این بخش بوده است.

عمده برنامه‌ حمایتی دولتی از این بخش عبارتند از:

– تامین سرمایه اولیه برای راه‌اندازی پروژه تولیدی و نیمه تولیدی تا 75 درصد کل هزینه پروژه از سال 1986 به بعد

– آموزش نیروی انسانی در مراکز‌ آموزش‌ فنی و حرفه‌ای برای مناطق محروم بدون دریافت شهریه و در سایر مناطق دریافت شهریه با شرایط پرداخت آسان توسط وام آموزشی صورت می‌گیرد.

– آموزش مدیریتی برای کارآفرینان واحدهای صنعتی کوچک خود اشتغال
– تامین ماشین‌آلات از طریق اجاره بلندمدت یا فروش ماشین‌آلات دولتی دست دوم به این واحدها

– ایجاد بانک اطّلاعاتی و انجام مشاوره‌های مختلف

برنامه «توسعه خود اشتغالی و کارآفرینی[1]  در دانشگاه ملگان[2] اندونزی.

– ایجاد رشته کارآفرینی و خود اتکایی در این دانشگاه

– فعالیت‌های اجباری درون رشته‌ای (کارآموزی اجباری) در تمام رشته‌های دانشگاه برنامه‌ آموزشی فوق برنامه برای آماده‌سازی دانش­آموختگان دانشگاهی برای تاسیس کسب و کارهای خود و تبدیل آنها به افراد کارآفرین که شامل سه مرحله زیر می‌باشد اجرا می‌گردد:
الف) پیش آموزش: (به کار آموزان اطلاع داده می‌شود و از میان داوطلبان آنهایی که بیشترین انگیزه را داشته‌اند و نمره خوبی کسب کرده‌اند. انتخاب می‌شوند).

ب) آموزش (به 144 ساعت وقت نیاز دارد. تمام وقت 12 روز طول می‌کشد و نیمه وقت حدود یک ماه).

ج) بعد از آموزش (مشکلات عمومی که در حین اجرای طرح‌ها بروز می‌کنند مانند مجوز، گواهی‌نامه، تامین مالی، بازاریابی و… مشاوره داده می‌شود).

نتیجه برنامه: 40 درصد از شرکت‌کنندگان در برنامه آموزشی در شروع کسب و کار موفق بوده‌اند و هر کارآفرین 50 نفر را استخدام کرده است.

چاپ کتاب «توسعه کردشگری و کارآفرینان کوچک، سیاست ملی و فرهنگ کارآفرینی در مورد اندونزی» در سال 1999.( دفتر امور توسعه کارآفرینی ، 1386)

2-2-20-2-اتریش

سه برنامه کلی وجود دارد:

1- برنامه «دانشمندان کسب و کار تاسیس می‌کنند. دانشمندان کسب و کار راه‌اندازی می‌کنند» هدف این برنامه فعال نمودن اقتصاد دانان دانشگاهی در مسیر نوآوری و کاربرد آن می‌باشند. این برنامه در سال 1986 شروع شده و تاسیس و راه‌اندازی مراکز را تا سقف حدود 23000 دلار حمایت می‌نماید.

اهم تجربیات عملی دولت اتریش در توسعه و ترویج کارآفرینی بشرح زیر می‌باشند:
حمایت های آموزشی

– در سال 1998، 47 درصد از کسب و کار کوچک در آموزش حرفه‌ای برای کارشناسان شرکت داشته‌اند.

– ارایه یک طرح « کسب و کار کوچک» توسط دانش‌آموزان 19-15 سال در مدرسه خودشان برای یک سال درسی (محصولاتی را تولید کنند و خدماتی را در بازار محلی ارایه دهند و تمام تصمیم‌گیری‌های مربوطه به کسب و کار خودشان را انجام دهند).

– ایجاد یک «شرکت مجازی» از مدل یک شرکت واقعی، این مدل در تمام کالج‌های بازرگانی و مدارس کسب و کار در اتریش اجباری می‌باشد و برای اهداف آموزش بازرگانی در تمام مدارس حرفه‌ای توجیه می‌شود.

– ایجاد اولین کرسی مدیریت/ کارآفرینی به نام «کرسی مدیریت نوآوری و ایجاد کسب و کار[3] » در دانشگاه کلاگن فورت در سال 1999.

– ایجاد یک مرکز عالی کسب و کار در سال 1998، (محدودیت کارآفرینی و محروم بودن دانش‌آموزان مدارس از آن، آموزش در مدارس و دانشکده‌ها بیشتر جنبه نظری و نه عملی دارد). از جمله برنامه‌های این مرکز می‌توان از تدارک تسهیلات آموزشی (مانند مطالعات موردی برای شروع کسب و کار)، آموزش بیشتر به معلمان (مانند توسعه مطالعات موردی، مدیریت پروژه، سمینارهای کارآفرینی)، همکاری مشترک در توسعه دوره‌های آموزشی معلمان در کل کشور (برای معلمان مدارس حرفه‌ای) نام برد.

– اعطای جایزه ملی نوآوری توسط وزارت فدرال کار و امور اقتصادی.
– اجرای پروژه Technokontakte برای انتشار دانش فنی «از عمل تا عمل».
– حمایت مالی وزارت فدرال کار و امور اقتصادی از دوره آموزشی جدید «ملاقات شرکت به شرکت» که به کسب و کارهای علاقمند، این فرصت را می‌دهد که از سایر کسب و کارهای موفق مواردی را یاد بگیرند. (کارآفرینان اتریشی، کارآفرینان آلمانی را ملاقات می‌کنند).
– اصلاح قانون مالیات 2000 که هزینه‌های آموزش کارکنان را کاهش می‌دهد.
حمایت‌های مالی

– «اصلاح قانون ارتقای کسب و کارهای کوچک  در دسامبر 1998، سقف مسئولیت بانک تضمین کسب و کار کوچک از 450 میلیون دلار به 700 میلیون دلار افزایش یافت.برای بانک OHT؛ 230 میلیون دلار نیز تصویب نمود.

– سقف اعتبار برای یک وام از 650 هزار دلار به 1600 هزار دلار رسیده است.
– ایجاد «سود سهام اوراق بهادار» برای افزایش سرمایه‌‌گذاری در کسب و کارهای کوچک  توسط بانک Burges

– اصلاح قانون «مالیات ارث و هدیه» در سال 2000 برای کسب و کارها

– اجرای برنامه بورس برای فرشتگان کسب و کار در سال 1996

– اجرای برنامه تامین مالی اولیه به منظور کمک به اجرای کسب و کارهای جدید و گسترش کسب و کارهای موجود. این برنامه هر سال 15-10 کسب و کار با فنّاوری بالا را از بیش از 200 درخواست انتخاب کرده آنها را تامین مالی می‌نماید.

– اکثر پروژه‌ها از زمینه‌های فنّاورانه بالا، نظیر میکرو الکترونیک، فنّاوری اطّلاعات، زیست­فنّاوری و علم مواد انتخاب شده‌اند.

حمایت‌های نوآوری

– افزایش فعالیت کسب و کارهای کوچک  در نوآوری

– اجرای برنامه «ارتقای نوآوری و استفاده از فنّاوری [4]» در سال 1997، این برنامه فعالیت‌هایی را پوشش می‌دهد که شامل کمک به کسب و کارهای کوچک هایی است که نیاز به تغییر و نوآوری دارند و برای آنها روش‌های جدید را برای نوآوری فرآیندها توسعه می‌دهد.

– اختصاص یک «تخفیف تحقیقاتی» برای هزینه‌های توسعه یا بهبود ابداعاتی که از نظر اقتصادی ملی با ارزش هستند. (برای این تخفیف باید یک گواهی‌نامه از طرف وزارت فدرال کار و امور اقتصادی مورد تایید قرار گیرد).

– اجرای «برنامه KPLUS» به منظور بهبود همکاری‌های مشترک میان دنیای علم و دنیای کسب و کار و کاربرد تحقیق در مقیاس رقابت بین‌المللی، مراکز مهارتی (تاکنون ده مرکز) ایجاد شده‌اند و برای یک دوره محدود، تحت یک روش انتخاب رقابتی براساس معیارهای کیفی، شرکت را حمایت می‌کنند.

– اجرای برنامه «شروع بهره‌برداری از ثبت اختراع در Tesma» (بازاریابی فنّاوری اتریش) در سال 1997، Tesma نتایج تحقیق و توسعه ی انجام شده توسط دانشگاه‌های اتریشی را از طریق مجوز یا فروش ثبت اختراع‌ها یا دانش‌ فنی به کسب و کارها و افراد خصوصی ارایه می‌دهد.
بهبود دیدگاه خدمات حمایتی

– برنامه « شبکه شرکت‌های جوان[5] با هدف ارتقای کسب و کار از طریق اتاق بازرگانی و صنعت وین برای ارایه خدمات مجازی به ایجاد کنندگان شرکت‌ها و کارآفرینان جوان ایجاد شد. این شبکه در حال حاضر اطّلاعات زیادی را روی اینترنت ارایه می‌دهد.
– برنامه پایگاه داده «EU-Info-Broker» در دسامبر 1997 توسط مرکز اطّلاعات اروپا با حمایت مالی قابل ملاحظه از طرف وزارت فدرال امور اقتصادی اتریش توسعه یافت.
– این برنامه به «راه‌اندازی بطور شریکی» به تحقیقاتی برای شرکاء در محدوده خدمات یا تامین مالی کمک می‌نماید.

بهبود امور دولتی

– قانون «یاری راه‌اندازی کسب و کارها [6] تحت قانون رفورم مالیات 2000 تصویب شد. این قانون معافیت از انواع مالیات، حق‌الزحمه، باطل کردن تمبر، مالیات انتقال مستقیم، مالیات‌های سرمایه‌گذاری سرمایه برای راه‌اندازی کسب و کارها را فراهم می‌کند.

– قانون «آمار ترتیبی فدرال» که از اول ژانویه 1998 به اجرا درآمده است، بسیاری از تعهدات گزارش‌دهی برای کسب و کارها را که کمتر از 20 کارمند را دارند را معاف کرده است.
– پروژه «روش‌هایی برای ایجاد یک کسب و کار در مرجعیت محلی» راه‌های بهبود روش‌های اداری مورد نیازی را که باید در هنگام تاسیس یک کسب و کار در دفاتر مرجعیت محلی انجام شود توسعه داده است. (مدت زمان ثبت و ایجاد شرکت کاهش پیدا کرده است).
– مرکز «WIFI Benchmarking Center» اساساً مستندسازی، اطّلاعات و سمینارهایی در مورد شاخص سازی  و کمک‌هایی برای طراحی و اجرای این نوع پروژه‌ها ارایه می‌دهد.

بهبود استخدام و شرایط کاری

– اصلاح «قانون زمان کاری» که بیشتر از قبل زمان کاری را انعطاف‌پذیر کرده است.
– از ژانویه 1999، کارفرمایان با بیش از 50 کارمند،‌ می‌توانند تعهدات و مسئولیت‌های خود را در زمینه ایمنی و بهداشت شغلی در محل کار به طور مجانی با استفاده از «مراکز پیشگیری که توسط شرکت‌های بیمه حوادث» احداث شده را اجرا کنند.

حمایت از کارآفرینان جوان از طریق آموزش و مشاوره

حمایت از کارآفرینان جوان تحت برنامه ملی استخدام در اتریش (در فصل «توسعه روحیه کارآفرینی» مجموعه‌ای از اقدامات تشریح شده است. مانند اصلاح قانون اجرای فعالیت‌های کسب و کار صنعتی و تجاری، تسهیل دسترسی به بازار بورس و برای کسب و کارهای کوچک ، ایجاد یک صندوق فرشتگان کسب و کار، تقویت ایده کارآفرینی در تمامی سطوح و..)

– برای کارآفرینان جوان موارد زیادی از طرح‌ها و برنامه‌ها وجود دارد که توسط ایالت‌ها و بخش‌ها، اتاق‌های بازرگانی، یا سایر موسسات ایجاد شده است که بعضی از آنها عبارتند از:
– شروع به کارهای خاص

– مشاوره و راهنمایی

– چک لیست‌ها، کتابچه‌های راهنما و سمینارهای اطّلاعاتی

در سطح ایالتی سه دسته از اقدامات برای کارآفرینان جوان انجام می‌شود:
1- برنامه‌های حمایتی برای کارآفرینان جوان که به صورت کمک‌های مالی تسهیلات را در اختیار آنها قرار می‌دهد این تسهیلات برای راه‌اندازی شرکت می‌باشد.

2- برنامه‌های تامین مالی برای حمایت از راه‌اندازی کسب و کارها در زمینه فنّاوری‌های جدید با مهارت‌های فنی برجسته که هزینه‌هایی برای متخصصین خارجی و… را به صورت کمک‌های مالی پرداخت می‌کنند.

3- طرح پس‌انداز برای موسسان که به موجب آن می‌توان حق بیمه برای راه‌اندازی کسب و کار را به صورت مالی و اعتبارات سرمایه‌گذاری طلب نمود. برای مثال اتاق بازرگانی وین «واحد مشاوره کارآفرینان جوان» را ایجاد نموده که خدمات زیر را ارایه می‌دهد:
– «شانس خود را امتحان کنید» برای افرادی که قصد دارند یک کسب و کار را شروع کنند. شانس موفقیت ایده کسب و کار توسط مشاورین واجد صلاحیت مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. این واحد یک مشاور مناسب را انتخاب می‌کند و هزینه‌های یک مشاوره 4 ساعته را پرداخت می‌نماید.

– اطّلاعات مکتوب مانند «کتاب راهنما برای موسسین» را ارایه می‌دهد.
– در «مشاوره معطوف به مشکلات کارآفرینان جوان» کارآفرینان جوان از مشاوره در زمینه‌های اقتصاد کسب و کار، سوالات سازمانی یا مربوط به بازار در سال‌های اول و دوم فعالیت‌های کسب و کار خود برخوردار می‌شوند. این واحد مشاور را انتخاب می‌کند. 75 درصد حق‌الزحمه مشاور توسط اتاق بازرگانی پرداخت می‌شود.

– در «مربیگری کارآفرین جوان» راه حل‌هایی برای مشکلات مربوط به برنامه‌ریزی، کنترل، تامین مالی، حسابداری هزینه، رهبری و بازاریابی توسط یک مربی با تجربه ارایه می‌شود. 75 درصد از حق‌الزحمه مشاوره توسط اتاق بازرگانی پرداخت می‌شود (برای حداکثر 48 ساعت مشاوره در طی دو سال).

در مطالعه سال 1997، انواع دوره‌های آموزشی و مشاوره‌ای مورد نیاز کارآفرینان جوان مشخص گردید.

– دوره‌های آموزشی به ترتیب اولویت عبارتند از:

دانش‌ کاربرد محصول، آموزش فروش، قوانین و مالیات، حسابداری هزینه
دانش فنی، نیروی انسانی، محیط زیست

توسعه سازمانی، 900ISO

– زمینه‌های مورد نیاز کارآفرینان جوان جهت مشاوره عبارتند از:
قوانین، مالیات، تامین مالی، کنترل، حسابداری هزینه

سازمان، ساختار، فنّاوری

ISO 900 تجزیه و تحلیل علمی و…

2- برنامه رقابتی «ایده تا کسب و کار»

هدف این برنامه انتقال فنّاوری نو و حمایت از ایده‌های نو و انتقال آن به بازار می‌باشد این برنامه از سال 2000 شروع شده است، میزان حمایت مالی این برنامه حدود 4 میلیون دلار می‌باشد.

3- تاسیس «مرکز A+B»

هدف از این مرکز، افزودن دائمی تعداد دانشگاه‌ها به بحث کسب و کار، بالا بردن کیفیت و امکان موفقیت در ایجاد کسب و کار،‌ توسعه توان ایجاد موسسات از طرف دانشگاه‌ها و مدارس عالی خارج از دانشگاه، بهبود مسیر تحقیقات برای ایجاد شرکت، حمایت از انتقال فنّاوری، استفاده از روش‌های مختلف آموزشی، تدریس بیشتر رشته کارآفرینی در دانشکده‌های مهندسی و بازرگانی است. این مرکز دارای دو شریک همکار می‌باشد. یکی از دانشگاهیانی که در امر کارآفرینی و نوآوری فعال می‌باشند و دیگری محقق خارج از دانشگاه که از صنعت حمایت می‌کند. در این مرکز ده مورد نوآوری در حال انجام باشد و این مرکز از سال 2001 شروع به کار نموده و تحت نظر یکی از وزرای فدرال اتریش می‌باشد.

فرد کارآفرینی (کسی که ایده فکر نو دارد) جهت تشویق به کارآفرینی حداکثر می‌تواند دو سال در این مرکز بماند و هزینه‌های مشخصی برای یک و نیم سال متوسط وام بدون بهره تامین خواهد شد.

4- بنیاد کارآفرینی کافمن

بنیاد اوینگ ماریون کافمن در راستای تقویت کارآفرینی در سراسر آمریکا و ارتقای آموزش‌های جوانان و کودکان با همکاری هم‌پیمانان خود فعالیت می‌کند. این بنیاد فعالیتها و تلاش‌های خود را بر دو محور اصلی متمرکز ساخته‌است: کارآفرینی و آموزش.

همچنین ایجاد جامعه‌ای جهانی که در آن کارآفرینان ابزار و اطلاعات موردنیاز را در اختیار داشته باشند، از دیگر اهداف این مرکز است. در بنیاد کافمن ارتقای کارآفرینی در تمامی سطوح مدنظر بوده و به همین منظور رهبران و محققان صاحب‌نام آن درصدد بالابردن سطح شناخت افراد از تأثیر عوامل اقتصادی بر کارآفرینی هستند و سعی دارند برنامه‌های تأیید شده‌ای را در راستای بالابردن مهارتها و توانایی‌های کارآفرینی اجرا نمایند.

در بخش آموزش ،اهداف والایی در جهت بهبود سطح آموزش آکادمیک کودکان و نوجوانان طرح‌ریزی شده ‌است. در این راستا تمامی برنامه‌های اصلی که مورد سرمایه گذاری قرار گرفته‌اند، با دیدی منتقدانه جهت یافتن بهترین راههای بهبود شرایط و تجدیدنظر بر منابع، ارزیابی می‌شوند. از سویی تلاشهایی که به گسترش اقدامات نوآورانه برای بهبود سطح آموزش آکادمیک دانش‌آموزان مرکز مرتبط هستند، از طریق انکوباتور منطقه کنزاس‌سیتی پیگیری می‌شوند.

فلسفه وجودی

هدف بنیانگذاران این مرکز خطرپذیری و جستجوی فرصتهایی است که تفاوتهای شگرفی در زندگی افراد ایجاد خواهدکرد. در این مرکز که تحقیق و تفکر اساس آن محسوب می‌شود، بر ایده‌های تأکید می‌شود که طرز تلقی افراد را درمورد کارآفرینی تغییر می‌دهد و کودکان را برای دست‌یابی به تحصیلات آکادمیک یاری می‌دهد.

مأموریت و رویکردهای اجرایی

کمک به افراد در جهت کسب استقلال اقتصادی از طریق گسترش موفقیتهای تحصیلی و کارآفرینانه و ثابت قدم ماندن در پیگیری اهداف اولیه اوینگ کافمن، بنیانگذار این مرکز، حاصل می‌شود. در پی تحقق اهداف مرکز، اصول ذیل از اهم فعالیتهای آن قرار باشند:

تشخیص فرصتهایی که می‌توان از طریق پیگیری ایده‌ها، سرمایه مرکز و همچنین فعالیت افراد آن به برخی اهداف از پیش‌ تعیین‌شده به نفع جامعه دست یافت.

گسترش برنامه‌های تحقیق محور و نوآورانه که به ارائه راه‌حلهای پایدار و عملی منجر می‌شود.

تبدیل منطقه کانزاس‌سیتی به یک انکوباتور قابل‌دسترس که امکان بررسی و آزمایش بسیاری از رویکردها پیش از اجرا در آن فراهم باشد.

همکاری با دیگر مراکز با در اختیار گذاشتن منابع و قابلیتهای موجود بدون وابسته ساختن آنها. ( دفتر امور توسعه کارآفرینی ، 1386)

[1]  SEED

[2] Merdeka Malang

[3] IUG

[4] FINT

[5] YEN

[6] NEUFOG

اضطراب طبیعی :

 شامل آن لحظات اضطراب آوری است که برای مثال شخصی قبل از ورود به جلسه امتحان تجربه می کند. مقدار بهنجار از اضطراب می تواند خود یک انگیزه برای رفتار باشد این اضطراب می تواند او را برانگیزد و وادار به فعالیت کند تا درس را به خوبی یاد بگیرد و بر آن حالت ناراحتی خویش غلبه کند.

اضطراب نابهنجار و غیرطبیعی :

 شامل احساسات و رفتاری است که از کارایی علمی شخص جلوگیری به عمل آورد. در اضطراب شدید شخص در یک حالت فشار و تنیدگی ناشی از تعارضات درونی قرار می گیرد که با وجود به کار گرفتن انواع مکانیسمهای دفاعی نیز قادر به تخفیف آن نخواهد بود. چنین فردی معمولاً از سردرد، پشت درد، و دل به هم خوردگی شکایت دارد و همه اوقات احساس خستگی می کند و احساس شدیدی از ناکامی دارد بدون آنکه بداند از چه می ترسد این حالت ترس می تواند از چند دقیقه تا چندین روز و ماه دوام یابد.

به بیان دیگر علل ایجادکننده واکنشهای عصبی بسیارند. از میان آنها به چند علت اصلی اشاره می شود:

1 ) شرایط خانوادگی بیمار :

اغلب مبتلایان به واکنشهای عصبی، در طفولیت در شرایط محیطی خاص درخانواده قرار داشته اند که در آن والدین سخت گیر و عصبی به آنان فرصت و امکان آشکار ساختن انگیزه های درونی و نهادی را نهاده اند و پیوسته با فشار وجدان مواجه بوده اند و در نتیجه اضطراب در آنان به وجود آمده است.

2 ) شرایط نامناسب محیطی :

 در زندگی روزمره در جوامع مختلف مسائل اجتماعی فراوان سبب ایجاد ناکامیهایی خواهد شد و در برابر ناکامیها معمولاً تضاد، پرخاشگری و اضطراب به وجود می آید. چنین شرایطی احتمالاً در پاره ای موارد موجبات ایجاد و بروز واکنشهای عصبی را فراهم می سازد.

علل ترس و اضطراب امتحان :

 بنابر تحقیقات انجام شده در ایران و گزارش هفته مشاوره استان فارس علل اضطراب امتحان به شرح زیر مشخص شده است :

1 ) نداشتن آمادگی کافی برای امتحان.

2 ) وجود رقابت درسی زیاد بین دانشجویان.

3 ) سختگیری بیش از حد خانواده.

4 ) بعضی مسائل و مشکلات روانی مثل وسواس و غیره.

«وین» wine در مطالعات خود در زمینه نقش عوامل شناختی در ایجاد اضطراب به این نتیجه رسید که بچه های پراضطراب نسبت به بچه های کم اضطراب بیشتر به تکالیف بی ربط و حرف زدن با خود می پردازند.

هولاندورت (Hollandswor THC) معتقد است که افراد پراضطراب افکار و مشغله ذهنی زیادی دارند که موجب تضعیف عملکرد این گونه افراد می شود و در مقابل بچه های کم اضطراب افکار و مشغلۀ ذهنی پایینی دارند که موجب تسهیل در افکار این دانشجویان می شوند. تحقیقاتی را که روی بزرگسالان در زمینه اضطراب در زمان امتحان صورت می گرفت نشان داد که افراد پراضطراب نسبت به افراد کم اضطراب در زمان امتحان بیشتر دارای افکار تضعیف کننده تکلیف هستند.

بعد ترس :

 در اغلب بحثهای مربوط به هیجان، ترس جای مهمی را به خود اختصاص داده است. وقتی آن را به عنوان علت اصلی اختلالات عصبی شناخته اند این هیجان شدید از آن جهت اهمیت ویژه ای دارد که در آن حالت فشار و تخریب به طور بالقوه از نظر مقدار و اهمیت بر حالت سازندگی تفوق دارد. و معمولاً آمادگی برای بروز واکنشهای اجتنابی بیشتر از آمادگی برای کنشهای اکتسابی است. مدارکی که تاکنون از تحقیقات داروشناسی به دست آمده نشانگر این مطلب است که آدرنالین ترشح شده در حین ترس با افزایش تولید اسید لاکتیک و تغییر در مصرف گلوکز و اکسیژن باعث کاهش تحریک عضلانی می شود. در حالی که ترس کم (همچون بیم ضعیف) ممکن است واقعاً باعث افزایش عملکرد فرد می شود. چون همانطوری که ترن (1945) نشان داده است هنگامی که ترس ضعیف باشد آدرنالین قدرت انتقال بافتهای عصبی خود را زیاد می کند و به هنگام ترس شدید، قدرت انتقال آن را کاهش می دهد این نکته بین آن است که ترس ضعیف موجب آن می شود که کارایی عضلانی به حد مطلوب خود برسد.

 

– ساختار  و انواع آلکسی تایمیا

ساختار و ویژگی‌های آلکسی تایمیا شامل موارد زیر می‌باشد :

الف) نارسایی و توانایی ضعیف در متمایز کردن احساسات هیجانی

ب) نارسایی در تخیل و تجسم

ج) نارسایی در بیان کردن تجربیات هیجانی به صورت کلامی

د) نارسایی برای تجربه کردن احساسات هیجانی

ه) کاهش تمایل برای فکر کردن درباره هیجانات

انواع آلکسی تایمیا را می‌توان به وسیله استفاده از ساختار دو عاملی مشخص کرد که بیانگر یک بعد شناختی (الف، ج و ه) و یک بعد عاطفی (ب و د) است. با توجه به پژوهشهای صورت گرفته فقط آزمودنی هایی که در مقیاس آلکسی تایمیا، با نمرات بالاتر از ملاک 70 (توانایی پایین برای تجربه هیجانات) و پایین تر از ملاک 30 (توانایی بالاتر برای تجربه هیجانات) برای تشکیل دادن زیر گروه‌هایی از آلکسی تایمیا انتخاب شده اند:

  1. آلکسی تایمیا کامل یا تیپ I
  2. آلکسی تایمیا تیپ II
  3. آلکسی تایمیا تیپ III
  4. لکسی تایمیا
  5. بهنجار که ” مودال” نامیده می‌شوند افرادی هستند که دامنه نمرات درصد 30-70 می‌باشد.
  6. نیمرخ « مخلوط/متناقض» (ویگرهوتس[1] و همکاران، 2008).

آلکسی تایمیا تیپ I :  به وسیله هیجان پذیری پایین و خیال پردازی ضعیف در ترکیب با شناخت‌های ضعیف همراه با هیجان‌ها توصیف می‌شود.

آلکسی تایمیا تیپ II : با هیجان پذیری پایین و توام با شناخت‌های ضعیف به همراه هیجانات مشخص می‌شود.

آلکسی تایمیا تیپ III : بر عکس آلکسی تایمیا تیپ II، هیجان پذیری پایین و تخیل ضعیف اما با شناخت‌های خوب رشد یافته به همراه هیجانات مشخص می‌شود.

لکسی تایمیا : با هیجان پذیری بالا و خیال پردازی غنی توام با شناختهای خوب توسعه یافته به همراه هیجانات توصیف می‌شود.

گروه پنجم : که گروه بهنجار یا مودال نامیده می‌شود، آنها نمرات نرمال و متوسطی هم در بعد شناختی و هم در بعد عاطفی به دست می‌آورند.

گروه ششم : که هیچ یک از ملاک‌های 5 تیپ فوق را ندارد و به عنوان افراد با پروفایل(مخلوط/متناقص) نام گذاری می‌شوند (برموند[2] و همکاران ، 2006).

در ادامه به طور خلاصه به شرح انواع آلکسی تایمیا می‌پردازیم:

آلکسی تایمیا تیپ  I

خودبسندگی ( رضایت از خود و بی علاقه گی به دیگران و مشکلات آنها) و خجالت ( احساس کم رویی و داشتن دشواری در ارتباط با دیگران) تیپ I را پیش بینی می‌کند.

ویژگی مهم تیپ I آلکسی تایمیا، شامل انزوا از روابط اجتماعی و دامنه محدودی از ابراز هیجانات در شرایط بین فردی می‌باشد که بوسیله فقدان همدلی و اجتماعی بودن ایجاد می‌شود.

آلکسی تایمیا تیپ I هیچ نوع رابطه ای با شکایت کردن و نشانه‌های اختلالات روان شناختی ندارد، همچنین با اضطراب ناتوان کننده و یا عزت نفس پایین ارتباط ندارد، اما افراد دارای تیپ I حالت تدافعی دارند، هیجانات نامعقول (مانند ترس از اینکه شکست بخورند)، یا صفات شخصیتی که قابل قبول نیست را به دیگران نسبت می‌دهند ( فرافکنی). وقتی آنها در تجربه ی رویدادهای زندگی شکست می‌خورند، این شکست را متوجه دیگران کرده و دیگران را برای مسائل شخصی خودشان مقصر می‌دانند، که می‌تواند واکنشی در برابر کنترل و یا دخالت بیش از حد دیگران باشد (ویلیامز[3]، 1994). افراد تیپ I مانند اشخاص اسکیزوئیدی احساس انزجار نسبت به معاشرت دارند و این عقیده را دارند که دیگران آنها را در روابط درگیر می‌کنند و از این راه هویت و فردیت آنها  را از بین می‌برند.

افراد با تیپ I از نظر عاطفی سرد و از نظر اجتماعی و هیجانی بی کفایت‌اند، آنها به وسیله ی افکار شکست احساس آزار نمی‌کنند و از یک آمادگی منطقی برای زندگی برخوردارند که می‌تواند در بسیاری از مشاغل یعنی در جایی که تفکر منطقی بدون دخالت هیجانی یک امتیاز باشد مفید باشد، اما در روابط شخصی و صمیمانه رفتار سرد عاطفی و هیجانی آنها باعث مشکلات بین فردی می‌شود. این افراد به علت فقدان هیجان پذیری، احتمالا دچار خستگی روحی یا هیجانی نمی‌شوند، علاوه بر این به علت فقدان خیال پردازی برای مشاغل هنرهای اجرایی یا مشاغلی که در انها خلاقیت و ابراز هیجان ضروری است ناشایست تلقی می‌شوند.

همانطور که ذکر شد پروفایل آلکسی تایمیا تیپ I شباهت قابل ملاحظه ای با ویژگی‌های سبک شخصیتی اسکیزوئیدی نشان می‌دهد، این افراد دارای سبکی انفرادی با نیاز محدود به دوستی، رفاقت و حمایت اجتماعی توصیف می‌شوند که به عنوان مشاهده گران بی طرف به ندرت درباره ی چیزی نگران و هیجان زده می‌شوند. بنابراین در محل کار خود عملکرد خوبی دارند اما نمی‌توانند به صورت تیمی‌کار کنند. (اولدهام[4] و موریس[5]، 1995). میلون وهمکاران[6] (2001) نیز الگویی مشابه از ویژگی‌های ذکر شده  را درون دامنه طبیعی بعنوان سبک انزوایی معرفی کرده اند. این افراد آرام هستند و کاری به کسی ندارند، منظم اند و به اصطلاح در پشت صحنه کار می‌کنند و راضی برای ماندن در زمینه اند، این در حالی است که دیگران آنها را به عنوان افرادی بدون انگیزه و سرزندگی(نیرومندی) تلقی می‌کنند

آلکسی تایمیا تیپ II

بی کفایتی شخصی و بی کفایتی اجتماعی، تیپ II آلکسی تایمیا را پیش بینی می‌کند. بی کفایتی به این معناست که شخص احساس تنش، افسردگی و ناپایداری می‌کند فرد با آلکسی تایمیا تیپ II، از  ناپایداری هیجانی ( روان رنجورخویی) رنج می‌برد. بی کفایتی اجتماعی بدین معناست که شخص در برخورد با دیگران احساس خجالت و کم رویی می‌کند.

این افراد سطوح بالایی از شکایات را در پرسشنامه scL90 (پرسشنامه ای که سبک زندگی افراد را مورد ارزیابی قرار می‌دهد) گزارش می‌کنند. مضطرب و دارای فوبی مکان‌های باز، بسته و افسرده هستند و شکایات جسمانی مبهم و مشکلات خواب را گزارش می‌کنند

افراد تیپ II آلکسی تایمیا نسبت به همه انواع آلکسی تایمیا، در برابر استرس مقاومت کمتری دارند، و از مشکلات روان پزشکی و روان تنی، رنج می‌برند و یک ساختار شخصیتی روان رنجورخویی را نشان می‌دهند. آنها به سرعت تعادل خود را از دست داده و به آسانی در شرایط استرس زا، قربانی اضطراب ناتوان کننده می‌شوند  در حالی که سطح اضطراب تسهیل کننده پایین باقی می‌ماند.

افراد تیپ II مضطرب هستند و از انجام اشتباه می‌ترسند آنها برای بی کفایتی‌ها خودشان را سرزنش می‌کنند و رویا رویی ناسازگارانه نشان می‌دهند و نشانه‌های افسردگی در آنها نادر نیست.

بین نیمرخ آلکسی تایمیا تیپ II و سبک شخصیت مرزی ارتباط وجود دارد، افراد سبک مرزی تمایل دارند از لحاظ هیجانی شدید باشند، اما گهگاهی واکنش بیش از حد از خود نشان می‌دهند و نمایشی می‌شوند (میلون و همکاران، 2001). بعلاوه آنها نگرش بد گمانی را اتخاذ می‌کنند و تا حدی نگرش پارانوئیدی نسبت به دیگران دارند که بیانگر آن است که آنها در کنار آمدن مشکل دارند و در تفکر و عمل کردن احساس بی کفایتی می‌کنند. فرد دارای تیپ II، در شرایطی که تحت فشار قرار می‌گیرد، به علت افکار شکست، پیشرفت نامناسبی را نشان می‌دهد. از لحاظ دفاعی او از مکانیزم برگشت به سوی خود استفاده می‌کند. این افراد زمانی که مشکلات یا شکست هایی را تجربه می‌کنند خود را سرزنش می‌کنند. از لحاظ رویارویی آنها تمایل به اجتناب از مشکلات یا واکنش نشان دادن بصورت افسردگی در برابر مشکلات را دارند. افرادتیپ II دارای خود پنداره پایین هستند نمرات پایین مقیاس LSQ (پرسشنامه سبک زندگی) آنها نشان می‌دهد که قادر به داشتن احساس تعلق به دیگران نیستند. عزت نفس آنها پایین است و احساس بی کفایتی می‌کنند. افراد دارای تیپ II، سبک‌های رویارویی و کنار آمدن ضعیفی دارند، آنها انتظار دارند که میزان کنترلی بر موفقیت نداشته باشند. سایر عواملی که بطور غیر مستقیم به پیدایش شخصیت مرزی کمک می‌کند شامل ایده‌های فرهنگی و بد رفتاری جنسی بویژه در مورد زنان است و این عقیده نیز با این یافته که افراد تیپ II اغلب در زنانی دیده شده که در کودکی مورد بد رفتاری جنسی قرار گرفته اند، همخوان است ( برموند، 2008).

آلکسی تایمیا تیپ III

برعکس تیپ II، آلکسی تایمیا تیپ III بوسیله ی با کفایتی و کفایت اجتماعی پیش بینی می‌شود.

افراد با تیپ III آلکسی تایمیا گزارش می‌کنند که با دیگران خوب کنار می‌آیند و یا به آسانی با آنها صحبت می‌کنند ، احساس گشودگی می‌کنند،  راحت و اجتماعی هستند. بنابراین افراد تیپ III مهارت اجتماعی خوبی دارند و نشانه‌های روان رنجوری را نشان نمی‌دهند.

این افراد نیمرخ سالمی‌نشان می‌دهند، آنها مشکلاتی از قبیل شکایت جسمانی، افسردگی، اضطراب ناتوان کننده را ندارند. در شرایط ناکامی‌خود را سرزنش نمی‌کنند، فکر می‌کنند خودپنداره بالایی در گذشته، حال و آینده داشته و خواهند داشت. به دیگران احساس تعلق می‌کنند، خودشان را به عنوان فردی شایسته تلقی کرده و از خود قدردانی می‌کنند. خود را قادر به حل مشکلات می‌دانند و انتظار دارند بر موقعیت‌ها کنترل داشته باشند.

این افراد ارجحیت بالا برای تصاویر خنثی در برابر تصاویر تهدید کننده در آزمونهای دیداری نشان می‌دهند، از دیدگاه روان پویشی یعنی رویدادهای تهدید کننده واپس زده می‌شوند یا از ورود به هوشیاری ممانعت می‌شوند. تیپ III افراد آلکسی تایمیا با نمرات پایین در هیجان و نمرات بالا در بعد شناختی آلکسی تایمیا مشخص می‌شوند که از دیدگاه نظری، این ترکیب از نمرات عجیب به نظر می‌رسد (مورمن[7] و پیجپرز[8]، 2004). قابل درک نیست چگونه افرادی که برانگیختگی هیجانی کم را نشان می‌دهند و می‌توانند شناخت‌های خوب توسعه یافته را به همراه این توانایی کم را برای هیجانها داشته باشند. در یک انتشار، در مورد نوروسایکولوژی آلکسی تایمیا، یک تبیین برای این تناقض مطرح شده است ( برموند و همکاران، 2006).

در کل افراد تیپ III آلکسی تایمیا، نیمرخ شخصیتی بی نهایت سالم اما مشکوک گزارش می‌کنند. ممکن است اینها افرادی باشند که از واپس زنی استفاده کنند و به تحریکات تهدید آمیز منفی اجازه ورود به هشیاری را ندهند. نتایج برخی از پژوهش‌ها نشان داده که آنها تمایل به سوء استفاده ی هیجانی و اجتماعی از دیگران دارند و نیمرخ آنها با شخصیت خود شیفته مشابهت دارد.

لکسی تایمی

طبق تحقیقات کارور[9] و شی یر[10] (2000)، صمیمیت عاطفی مادر لکسی تایمیا را پیش بینی می‌کند.   لکسی تایمیا با مشکلات روانشناختی ارتباط دارد نه با حالات دفاعی. افراد لکسی تایمیک در اضطراب تسهیل کننده نمره بالا دارند و این بدین معناست که آنها می‌توانند در شرایط پرچالش بهترین عملکرد را داشته باشند. از لحاظ رویارویی و مقابله با مشکلات، آنها تمایل دارند به جای اینکه مشکلات را انکار کنند یا از آن اجتناب کنند، به طور فعالانه روی آنها کار کنند. همچنین این افراد در مواقع سخت حمایت اجتماعی را می‌طلبند. لکسی تایمیک‌ها خودپنداره بالا و خوبی دارند و دارای عزت نفس بالایی اند و با دیگران رابطه ی خوبی برقرار می‌کنند و خودشان را به عنوان افراد شایسته ای تلقی می‌کنند.

عنصر اصلی لکسی تایمیک، ارگانیزم عاطفی خوب و تکامل یافته است و هر دو جنبه ی عاطفی و هیجانی تنظیم عواطف، همخوانی خوبی با هم دارند، سایر یافته‌ها نیز حاکی از این است که افراد لکسی تایمیک از لحاظ هوش هیجانی بالا هستند و دارای شخصیتی نرمالی اند. آنها توانایی دارند که در شرایط پر فشار به بالاتر از ملاکهای خود برسند، این عقیده با رابطه بین روان و هوش هیجانی همخوانی دارد (گلمن، 1995).

نیمرخ افراد لکسی تایمیک شباهتی با ویژگی‌های شخصیت نمایشی دارد ، این افراد به طور موثر با دنیا کنار می‌آیند و برای تأثیر هیجانها ارزش قائل هستند و آن را به راحتی و به طور اشکار ابراز می‌کنند (اولدهام و موریس، 1995).

یافته‌های بدست آمده نشان می‌دهد که افراد لکسی تایمیک تمایل دارند از دیگران استفاده کنند و آنها نسبت به مودال‌ها (گروه بهنجار) در سوءاستفاده ی هیجانی نمره ی بالایی می‌گیرند. در ارتباط با حالت نمایشی، افراد هیستریونیک تواناییهای خود را نشان می‌دهند و تمایل دیگران را تشخیص می‌دهند تا علاقه و جذابیت بیشتری را به وجود بیاورند. آنها وقتی در صحنه هستند بسیار جذاب و جالب می‌شوند.

 

 

[1] . Vgerhoets

[2]. Bermond

[3] .Williams

[4].Oldham

[5]. Morrise

   [6]. Millon

[7] . Moormann

[8] . Pijpers

[9] . Carver

[10] . Scheier

عدم امنیت شغلی و پیامدهای آن

ارتباط بین عدم امنیت شغلی، عدم رضایت شغلی، عدم پذیرش قوانین کاری و جستجو برای یک شغل جدید، می توانند از طریق نظریه های مختلف فشار کای استنباط شوند. تحقیقات بر روی فشارهای کاری، نشان داده است که اجتناب از موقعیتهای اضطراب آور، واکنش عمومی در مقابله با این گونه فشارها و تنشها می باشد (لطیفی، 1380) .

موسوی (1377) معتقد است: مطالعه بر روی عدم امنیت شغلی نشانگر ارتباط گسترده ای با تنش و اضطراب کارکنان می باشد، متصدیان شغلهای ناامن دچار اضطرابهای گوناگون می باشند که این فشارها بیشتر از احتمال تنزل و منفک شدن از شغل ناشی می شود. تا حدی عدم امنیت شغلی، عدم رضایت شغلی، جستجو برای تصدی یک شغل جدید، می تواند به واسطه کوششهای فردی برای دوری از یک موقعیت کاری توصیف گردد (ص 12).

عدم رضایت شغلی بیانگر کوششهای فردی کارکنان در جهت دوری جستن از تدثیر مثبت برای کارفرمایان فعلی می باشد و همچنین رفتارهای غیر قابل قبول کاری و تجسس برای شغل جدیدواکنش رفتاری کارکنان برای دوری کردن از محیطهای دارای تنش می باشد که ناشی از عدم امنیت شغلی است.

فریفته (1374) معتقد است: برنامه های حمایتی از طریق اتحادیه ها و سرپرستان برای محافظت اشخاص از احساس عدم امنیت شغلی که منجر به عدم رضایت شغلی و در نهایت ترک سازمان می گردد، ارائه می شود. از طریق این حمایتها از جانب کارفرمایان با ایجاد یک فضای مساعد کاری، احساس عدم رضایت شغلی و همچنین احتمال جذب افراد به سازمانهای دیگر حتی زمانی که افراد از امنیت شغلی بهره مند می باشند، کاهش می یابد (ص 52).

فدایی نسبت (1383) معتقد است: حمایتهای اتحادیه ها با ایجاد احساس تعلق و منافع مشترک که دارای تاثیر مثبتی بر روی روحیه کارکنان می باشد، منجر به تخفیف فشارهای کاری شده و به افراد کمک می کند تا موقعیت سازمان را بهتر درک کرده و کمتر به مخالفت با سازمان بپردازد. در ضمن می توان با ایجاد حمایتهای کافی میزان عدم رضایت شغلی را زمانی که امنیت شغلی افراد در خطر است کاهش داد (ص 41).

شاکری نیا (1376) در این زمینه تحقیقی انجام داده که نتایج آن به صورت زیر است:

1- حمایتهای شغلی، ارتباط بین عدم امنیت شغلی و عدم رضایت شغلی را تعدیل می کنند بدین شکل که ارتباط بین این دو وقتی که حمایتهای کاری در سطح پایینی قرار دارد مستحکم تر و قویتر است و زمانی که حمایتهای کاری از سطح بالایی برخوردار می باشد، ارتباط این دو پارامتر کمتر و ضعیف تر خواهد بود.

2- حمایتهای شغلی ارتباط بین امنیت شغلی و گرایش کارکنان به شغلهای جدید را تعدیل می کنند، بدین شکل که ارتباط بین این دو وقتی که حمایتهای شغلی در سطح پایینی قرار دارد مستحکم تر و قویتر می باشد و زمانی که حمایتهای شغلی از سطح بالایی برخوردار است ارتباط بین این دو پارامتر کمتر و ضعیف تر خواهد بود.

3- حمایتهای کاری رابطه بین عدم امنیت شغلی و بروز رفتارهای نامناسب شغلی را تعدیل می کنند. ارتباط آنها هنگامی که حمایتهای شغلی از سطح بالایی برخوردارند ضعیف تر خواهد بود و در عوض ارتباط بین این دو وقتی که حمایتهای کاری در سطح پایینی قرار دارند قویتر خواهد بود.

فریفته (1374) بیان می دارد: تنشهای ایجاد شده از احساس عدم امنیت شغلی محیط خارج از کار و احساس رضایت از زندگی فرد را تحت تاثیر قرار دهند. محققین علم رفتار سازمانی به این نتیجه دست یافته اند که طرز برخوردهای کاری و غیر کاری با هم مرتبط می باشند بدین معنی که کیفیت تجربیات حرفه ای شخص بر روی کیفیت تجربیات غیر حرفه ای تاثیر می گذارد. احساس عدم امنیت شغلی محتملاً بر روی ادراک فرد از تواناییهایش تاثیر گذارده و همچنین احساس فرد از ارزش خود را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. احساس ناشی از عدم امنیت شغلی ممکن است بر روی چشم انداز فرد به زندگی تاثیر منفی گذارده و در وی یک حس نارضایتی از زندگی به وجود آورد (ص 56).

 

نتیجه تحقیقات نشان می دهد که کسانی که از دست دادن شغل خود را پیش بینی، و یا به عبارتی احساس می کنند که شغل خود  را از دشت خواهند داد، در مقایسه با زمانی که واقعاً شغلشان را از دست می دهند، تحت فشار روانی بیشتری قرار دارند (سای، ترام و اوهارا1، 2006 : 462) .

بنابراین، بهبود کیفیت زندگی کاری کارکنان، مستلزم بهبود احساس امنیت شغلی توسط آنان است. به این منظور شناخت عوامل موثر بر امنیت شغلی و اعمال مدیریت صحیح بر آنها ضروری به نظر می رسد. امنیت شغلی بسیار زیاد و امنیت شغلی بسیار کم، غیر مولد و نامناسب است. حدی از امنیت شغلی، مولد و مناسب خواهد بود که به افزایش عملکرد منجر گردد.

 

 

 

 

 

1-Sy , tram & O, hara

برخی از آثار و پیامدهای مولد و غیر مولد امنیت شغلی در جدول شماره 2-1 نشان داده شده است.

جدول1-2: آثار و پیامدهای امنیت شغلی

آثار غیر مولدآثار مولد
– افزایش نرخ غیبت

– افزایش هزینه ها

– کاهش انگیزه کاری

– کاهش خلاقیت و نوآوری

– کاهش قابلیت انعطاف پذیری

سازمان از نظر نیروی انسانی

– عدم تمایل به برنامه های آموزشی

– افزایش بهره وری

– افزایش تعهد سازمانی

– افزایش رضایت شغلی

– کاهش مقاومت در مقابل تغییر

– کاهش نرخ ترک خدمت

– بهبود ارتباطات خانوادگی کارکنان

– بهبود تصویر سازمان در افکار عمومی

– بهبود بهداشت روانی کارکنان

 

 

لذا انواع راهبردها، برنامه ها و راهکارهای فردی، سازمانی و فراسازمانی به منظور دستیابی به امنیت شغلی مناسب (کارکردی) ضروری است. این راهبردها، برنامه ها و راهکارها باید دارای آثار سه گانه زیر باشد.

  • کنترل کاهش و حذف عوامل تهدید کننده امنیت شغلی در نظام اداری

2- اصلاح نگرش ها و باورهای ذهنی کارکنان در جهت رسیدن به ارزیابی صحیح از عوامل تهدید

3- تقویت توانمندی کارکنان برای کنترل و مقابله با عوامل تهدید.

 

برای تحقق هدف اول بر روی اصلاحات ساختاری، مدیریتی و زمینه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تاکید شده است. جهت تامین هدف های دوم و سوم، بیشتر به افزایش توانمندی و مهارت های شناختی، فنی، اجتماعی و انسانی کارکنان توجه شده است. (اعرابی،1379)

 

 

– اقدامات قبل از تعریف کردن یا خواندن قصه:

نیمی از موفقیت داستان بستگی به شروع داستان دارد زمینه فکری کودکان در مورد داستان باید از قبل آماده شود. اگر آنها فکر می کنند که این قسمت نیز مانند بقیه در سهایشان است، زمینه فکری آنها نیز در مورد آن کاملاً عادی خواهد بود و صرفاً انتظار شنیدن یک داستان را نخواهد داشت در این صورت شما نیز موفقیت چندانی نخواهید داشت. بنابراین فکر و حواس آنها باید به سمت داستان جلب شود.

  • سعی کنید بچه ها را به خود نزدیکتر کنید. این موضوع خیلی مهم است برای اینکه آنها بتوانند به راحتی شما و کتابی را که از آن استفاده می کنید ببینیند و همچنین در ارتباط شما با آنها و خودشان با یکدیگر تقسیم کنند. بچه های کوچکتر می توانند روی زمین و نزدیک پای شما بنشینند.
  • اگر ممکن باشد می توانید قبل از تعریف کردن داستان طرز نشستن آنها را تغییر دهید. من همیشه

سعی می کنم این کار را قبل از ورود بچه ها به کلاس انجام می دهم، و ترجیح می دهم  صندلیها را به صورت حروف u بچینم و میزها را نیز به همین شکل پشت آنها قرار می دهم.

  • اگر نتوانستبد میزها و صندلی ها را جابجا کنید، سعی کنید راههای مناسب دیگری را بیابید تا احساسات کودکان را در مورد اتفاق خاصی که قرار است صورت بگیرد تحریک کند کودکان عادت دارند به صحبت های شما گوش دهند چرا که فکر می کنند که این همان کاری است که همیشه قبل از این نیز انجام داده اند. تعدادی از معلم ها زمانی که می خواهند  قصه ای را تعریف کنند پشت میزشان می نشینند و یا در قسمت خاصی از کلاس می ایستد که این کار را هیچ زمان
  • دیگری انجام نمی دهند.
  • بعضی مربیان یک کیف داستان دارند ولی هنگامی که بخواهند داستانی را تعریف کنند آن را حمل

کرده و به این ترتیب نظر بچه ها را جلب می کنند. سایر مربیان اغلب یک عروسک دوست داشتنی می سازند تعدادی دیگری از مربیان از کت یا کلاه خاصی برای تعریف کردن قصه استفاده می کنند.

  • از موزیک نیز می توانید استفاده کنید همیشه موزیک خاصی راذر نظر بگیرید که با شنیدن آن کودکان بفهمند که باید خودشان را برای شنیدن داستان آماده کنند
  • شاید زمان خاصی را برای قصه گفتنتان یا خواندن داستان داشته باشید با قرار دادن این زمینه فکری کودکان کاملاً آماده و منتظر است برای داستانهای خاصی ممکن است قبل ازشروع کردن قصه عکسی رانشان دهید یا یک چیز شبیه به موضوع قصه مثل یک چتر قدیمی تر یا سبد پر از غذا برای داستان شنل قرمزی کوچلو تهیه کنید. یک عروسک قدیمی نیز می تواند داستان را از طرف خودش

برای کودکان تعریف کند و یا عروسک سیندرلا داستان را تعریف کند(رایت،1384،ص35-37).

 

9-2-2- زمان، مکان و فضای قصه گویی:

قصه‌ها، داستان انسان‌ها و اقوام و پدیده‌هاست و همه آن چیزی را منعکس می‌کنند که در دنیای آدمی به طور ذهنی و عینی می‌گذرد. در قصه‌گویی، قصه‌گو با بیان احساسات شخصیت‌های قصه و تصویر فضاهای آن حس‌های کودک و نوجوان را به کار و تجربه می‌آورد. وقتی کودک در معرض قصه‌ای مثل “دیگ مسی” قرار می‌گیرد، شوری نمک دریا را حس می‌کند و بعد از این با درک تازه‌ای از این حس آن را به‌کار می‌گیرد و چه بسا در فعالیت ادبی او نیز تاثیرگذار باشد. دقیقا این همان نقطه‌ای است که مورد توجه فعالیت ادبی نیز هست. در مرحله اولیه تربیت ادبی “تقویت و پرورش حواس” هدف کلی مورد نظر فعالیت ادبی است که در پی آن به کارگیری بهتر حواس پنج‌گانه، توجه بیشتر به محیط اطراف و دریافت‌های تازه از پدیده‌ها و محیط توسط اعضاء مد نظر است(عطاءالهی،1384).

اجرای موفقیت آمیز یک برنامه قصه گویی نیاز به شرایط زمانی و مکانی مناسب دارد. بسیاری از قصه گوها

معتقدند که زمان قصه گویی زمان خاصی برای شادی، رها بودن از قیود و لذت بردن از یک تجربه منحصر به فرد است و بهتر خواهد بود اگر غیر رسمی و ظاهراً بدونه برنامه ریزی قبلی است انجام شود. گاهی اوقات که بچه ها در گردشهای دسته جمعی یا اردوهای علمی – تفریحی شرکت می کنند یا در کتابخانه های کودکان و نوجوانان گرد هم می آیند، بعضی خبرها، صداها و حوادث تازه می تواند بهانه و نقطه عطفی برای شروع یک قصه باشد. در مورد مکان و محیط قصه گویی باید تاکید کنیم که به جز محیط گرم خانواده

که برای کودک، آشنا و مأنوس است، هر چه محیط قصه گویی تازگی و تنوع بیشتری داشته باشد، بهتر است و البته منظور از تنوع، عجیب و غریب بودن یا صرف هزینه وقت بسیار نیست. در خصوص وضعیت نشستن شنوندگان که خود، عامل مهمی برای فراهم آوردن محیط مناسب قصه گویی به شمار می رود باید  دو نکته رادر نظر داشت، یکی این که صدای قصه گو به راحتی شنیده شود، دیگر این که مشاهده او بدونه

تلاش زیاد ممکن باشد. بنابراین باید گفت مناسب ترین راه، قرار گرفتن شنوندگان به صورت نیم دایره در برابر قصه گو و در فاصله ای نزدیک است. نشستن در چنین وضعیتی به مخاطبان فرصت می دهد که در لذت حاصل از تجربه قصه گویی شریک و سهیم شوند. مدت نقل قصه به شرایط سنی شنوندگان و نوع قصه بستگی دارد اما به طور کلی در مورد کودکان خردسال باید گفت این زمان می تواند بین 8 تا 15 دقیقه باشد و برای نوجوانان و بچه های بزرگتر می توان این مدت را افزایش داد(مهاجری،1388،ص 149-150).

 

10-2-2- روشهای مختلف برای شروع داستان:

با کودکان در مورد مورد تجربیاتی که در مورد موضوع اصلی داستان دارند صحبت کنید. داستان را با یک مقدمه واضح و روشن شروع کنید مثلاً: می خواهم داستانی درباره یک گربه سفید کوچلو برایتان تعریف کنم

سپس چنین شروع کنید ((گربه سفید کوچلو)). بدونه هر گونه مقدمه و زمینه چینی مستقیماً با خط اول داستان شروع کنید و یا با ((جمله یکی بود یکی نبود)) تا زمانی که حواس تمام آنها کاملاً جمع نشده و ساکت نشده اند داستان را شروع کنید مگر اینکه اطمینان داشته باشید که به محض شروع کردن داستان آنها ساکت خواهند شد.

حالات شما: داستان رابه شیوه خود و طبیعی تعریف کنید. گریس هالورث قصه گو هند شرقی که شخصیت کاملاً شناخته شده ای است از این روش استفاده می کرد. دنسان ویلیام سان قصه گوی اسکاتلندی زمانی که قصه ای تعریف می کرد گفته هایش پر از طنز و خنده بود. من پیشنهاد می دهم که به روشی عمل کنید که

خودتان را در آن توانا می دانید و به نحو احسن می توانید از آن استفاده کنید. اگر می خواهید شنودگان از شنیدن قصه لذت ببرند و از شما خشنود باشند، باید با هر ویژگی که دارید خودتان و شنوندگان را با داستان همراه سازید.

صدای شما: صدای انسان به طور ذاتی متنوع است: بلند، آهنگین، موزون، ملایم، نرم، تیز و همراه مکث.

استفاده از انواع آنها بستگی به داستان، شخصیت قصه گو و شنوندگان دارد. استفاده بیش از حد از هریک از این حالات در غالب موارد نابجا خواهد بود. از طرفی دیگر بیشتر مردم از این استعداد خوب ذاتی به اندازه کافی استفاده نمی کنند و بیشتر از یک ریتم برای حرف زدن برخوردار هستند در جائیکه می توانید به راحتی نفس بکشید بدونه اینکه حتی کمی قوز کرده و خمیده باشید، بنشینید یا بایستید. نفس خود را، تا ما را بشنوند. زمانیکه می خواهید صحبت کنید به نفس زدن نیفتد. به اندازه کافی با صدای بلند صحبت کنید تا بچه ها یی که عقب نشستند بتوانند به راحتی صدای شما را بشنوند. مکث کردن یکی از تأثیر گذارترین روشها در جذب کردن قصه گویی و خواندن داستان است شنوندگان مجبور می شوند که کاملاٌ در جریان باشند وسعی می کنند گفته های بعدی شما را پیش بینی کنند. این نحو بیان، یکی از روشهای بسیار رایج در

تعریف داستا نهای غم انگیز است که می توان از آن در لحظات حساس استفاده کرد(رایت،1958،ص39-40).

11-2-2- چهره و حرکات قصه گو

به طور کلی رفتار، به ویژه چهره ی قصه گوی خوب کمک بسیار مؤثری به شنونده می کند. شنونده ضمن این که به کلمه هایی که به تصاویر داستان جان می بخشد توجه دارد، در تمام مدت به قصه گو نیز چشم می دوزد. چهرۀ قصه گو اغلب آیینۀ تمام نمای آن قصه است و به آن چه شنونده می شنود، جان می بخشد. قصه گوی خوب باید چهره ای قابل انعطاف داشته باشد تا اخم و لبخند، ترس و بیم و سایر عواطف را

نشان دهد و بر تأثیر قصه گویی بیفزاید. حالات چهره باید منطبق بر حالت های داستان باشد و هرگز نباید به کاریکاتور تبدیل شود مگر آن که داستان چنین ایجاب کند. حرکات باید طبیعی باشد، نه برنامه ریزی شده به جای اداها و حالت های اضافه و تمرین شده ای که معمولاً درگذشته به عنوان فن بیان آموخته می شد، باید حرکت ها خود انگیخته باشد تا به تأثیر قصه بیفزاید. در هر حال، در یک قصه گویی موفق، چهره

چیزی است که می تواند در بیان بهتر قصه، به قصه گو کمک کند، ولی نباید بیش از سایر جنبه های این هنر

به آن توجه کرد(همتی،1388،،ص101).

 

 

 

 

12-2-2- قصه و فعالیت ادبی                                                                                   

در اهداف آموزشی، پیشرفت و گسترش خلاقیت، غنای آموزش زیبایی‌شناسی، آموزش ادبیات، آموزش مهارت‌هایی نظیر خوب گوش کردن مدنظر است. در کارکرد و هدف پرورشی، قصه‌گویی، نظم فکری و تمرکز حواس، تقویت مهارت کلامی، توانایی تفکر و تعقل مورد توجه است. به‌علاوه در کنار این کارکردها قصه به ایجاد رابطه عاطفی بین مربی و کودک و نوجوان کمک کرده و به‌خصوص کودک و نوجوان را به خواندن تشویق می‌نماید. کودکان و نوجوانان از طریق قصه‌گویی یا قصه‌خوانی با ادبیات آشنا و یا در آن عمیق‌تر می‌شوند. از کارکردهای قصه‌گویی یکی همین مواجه ساختن کودکان و نوجوانان با نش و داستان است که البته یکی از اهداف قصه‌گویی نیز هست؛ هدف پرورشی. «تربیت ذوق ادبی و هنری کودکان و نوجوانان، تقویت حس کنجکاوی آنان حاصل ایجاد ارتباطی است که کودکان با مربی قصه‌گو ایجاد می‌کند.»(ناظمی،1385).

یکی از ویژگی‌های قصه‌گویی، سرگرم‌کنندگی و لذت‌بخش بودن آن است. «لذت بردن از شنیدن یک قصه مقصود اصلی و ابتدایی‌ترین توجیه برای یک قصه‌گو می‌تواند باشد»این ویژگی نه تنها کودک را جذب می‌کند بلکه او را با دنیای تازه‌ای از زبان و کلام و داستان روبه‌رو و آشنا می‌سازد( مراد حاصل،1382).

 

13-2-2- چگونه قصه بگوییم :

قصه گفتن در محیط خانه و خانواده، ساده تر از قصه گویی در محیط ها یا جمع های بزرگتر است. مهم ترین عامل موفقیت در کار قصه گویی این است که قصه گو به صورتی طبیعی قصه بگوید، به طوری که

شنوندگان فکر کنند که او قصه را با بهره گیری از تخیلات و تصورات و تجربیات خودش می گوید، نه بر

اساس آنچه که خوانده یا شنیده است. البته ایجاد چنین تصوری در ذهن شنوندگان، کار ساده ای نیست. بهتر است خاطراتی را که در دوران کودکی در شما احساس عمیقی به وجود آورده اند، به یاد بیاورید و دربارۀ آنها فکر کنید، آن خاطرات را چند بار در ذهن خود مرور کنید، بعد سعی کنید آنچه را که در ذهن مرور کرده اید، با جملاتی گویا و رسا بیان کنید. سعی کنید همان چیزی را که احساس می کنید به زبان بیاورید. در مرحله اول بهتر است قصه را برای کسی که با او احساس راحتی می کنید، بیان کنید. در این مرحله زیاد نگران این مسئله نباشید که جملات و عبارات خود را به صورتی درست و کامل بگویید، اما دراین راه سعی داشته باشید بعد از اینکه خاطرۀ خود را گفتید، سعی کنید آنچه را فراموش کرده اید، به خاطر آورید. بار دیگر با رعایت بیان آنچه در مرحله اول فراموش کرده بودید، خاطرۀ خود را برای کس یا کسان دیگری بیان کنید. روی واکنش های شنوندگانتان حساسیت به خرج بدهید و همیشه از خودتانبپرسید آیا در بیان آنچه در ذهنتان بوده است، موفق شده اید یا نه بیان تجربیات و خاطرات شخصی، یکی از بهترین روشه ای ممکن برای تمرین قصه گویی است. اولین قصه هایی که می گویید، ممکن است در شما و شنوندگانتان تاثیر لازم و مورد انتظار را نگذارد نباید ناامید شوید. بار دیگر همان قصه ها را برای دیگران تعریف کنید خواهید دید که به نتایج بهتری دست خواهد یافت با تکرار داستان هایی که از قبل گفته اید به ریزه کاری ها و نکته های تازه ای خواهید رسید که شما را در بهتر گفتن قصه های دیگر یاری خواهدکرد(پلویسکی،1385).

 

14-2-2- مهمترین وظایف گفتار در قصه:

سخنانی که در یک قصه توسط شخصیت های آن قصه به صورت گفتگو با یکدیگر و یا به صورت درد دل و راز و نیاز بیان می شوند. گفتار در یک قصه ابزاری است برای انتقال اطلاعات مربوط به همه ای عناصر

قصه، به خصوص شخصیت ها و موضوع و چگونگی روند ماجرا که به طور غیر مستقیم توسط خود شخصیت ها به مخاطب داده می شود. بله، بیان چگونگی اندیشه ها، احساس ها و نوع اعمال و تصمیمهایی

که یک شخصیت متقابل مطرح می شود، در ظاهر برای شنیدن او است؛ در واقع برای اطلاعات دهی به مخاطب نیز می باشد.- اطلاعات دهی درباره شخصیت های قصه و وضعیت و موقعیت آن ها به شخصیت های دیگر(به طور مستقیم).- اطلاعات دهی درباره شخصیت های قصه و چگونگی وضعیت و موقعیت آن ها به  مخاطب (به طور غیر مستقیم).- اطلاعات دهی درباره موضوع، ماجرا و رویدادهای قصه به شخصیت های قصه (به طور مستقیم وغیر مستقیم) و به مخاطب (به طور غیر مستقیم).- اطلاعات دهی از زمان و مکان رویدادهای قصه به شخصیت های قصه و مخاطب.- پیش برندگی روند موضوعی و ماجرایی قصه(همتی،1388،ص98).

 

15-2-2- راههای کسب مهارت بیشتر در قصه گویی:

یک قصه گو علاوه بر داشتن خصوصیاتی از قبیل: حافظه قوی صدای خوش طنین و رسا، عدم لکنت زبان و تیکه کلام، عدم حرکات تکراری اندام ها، نگاه نافذ وگویا، حوصله و ذوق سرشار، هوشمندی و تجربه، به منظور موفقیت بیشتر در کار خود می یابد به موارد و عوامل زیر توجه داشته باشد: هنرگوش دادن: از آن جا که قصه گویی، هنری شفاهی است، بهترین روش یادگیری داستان های جدید یا شیوه های تازه ای نقل داستانه ای کهن، شنیدن است و بس. قصه گوی تازه کار بیشتر باید به روش ها و شگردهای مؤثر قصه

گویان ماهر مثل مکثها، حرکات و اشاره ها، جمله بندیها و غیره توجه کند.

قصه گویی در خانه: یکی از بهترین مکانهای قصه گویی، خانه و خانواده است و نقل قصه ها توسط والدین طفل، تأثیر بسیار در رشد و تأمین نیازهای عاطفی – روانی او دارد. قصه گویی در محیط خانه و خانواده، به دلیل وجود صمیمیت و ارتباط عاطفی بیشتر میان قصه گو و مخاطبین، از قصه گویی در محیط

های رسمی بزرگتر ساده تر است و قصه گو می تواند مطالب خود را به صورتی طبیعی و با عبارات ساده و روان نقل کند تا بدان حد که شنوندگان تصور کنند که او، قصه را با بهره گیری از تخیلات، تصورات و تجربه خودش می گوید. همچنین خواندن قصه ها با صدای بلند باعث می شود که گنجینه لغات ذهنی قصه گو افزایش یابد.

صدای قصه گو: قصه گویی باید با صدای آرام انجام شود و نیازی به صداهای بلند و فریاد زدن نیست.

گفتن قصه: گفتن قصه زمانی مؤثر خواهد بود که قصه گو به آن قصه وکار وهنرخودش، عشق بورزد  وبه فضا های داستان، آشنایی کامل داشته باشد.

لحن: درمواردی که فاصله سنی میان قصه گو و شنوندگانش زیاد است، لحن بیان او نباید به گونه ای باشد

که برتری وی را نسبت به مخا طبهایش  نشان دهد(نانسی ملون،1992،ص174).