منبع مقاله درمورد اثبات واجب، نفس اماره، امام رضا (ع)، برهان صدیقین

گاه و بی‏گاه خود را نشان می‏دهد. وجود نفس اماره از بدو تولد در انسان به معنای تمایل فطری به شر نیست؛زیرا در واقع نفس اماره تنها عاملی برای جذابیت شر است، اما احساس و بافت درونی انسانی که در برابر دو عمل خوب و بد قرار گرفته نسبت به این دو امر یکسان و مساوی نیست، بلکه او خود را با خیر و فضیلت آشناتر و راغب‏تر احساس می‏کند و البته نیروی فطرت هم در حدی نیست که او را مجبور کند و او باید با اختیار خود انتخاب کند.
این نکته نیز قابل توجه است که بعضی فطریات در زمینه خاصی به فعلیت می‏رسند و در حالت عادی به صورت قوه و استعداد هستند؛ مثلاً وقتی توجه و تعلق شخص به مادیات این جهان قطع شود و به درونش بپردازد خداشناسی فطری حضوری بالفعل می‏شود؛ همان‏گونه که غریزه جنسی تحت تأثیر عواملی بالفعل، قوی یا ضعیف می‏شود. ۲۳۸
استاد مطهری می نویسد :
“از نظر کلى سه راه- که باز بعضى از آن راهها منشعب مى‏شود به راههاى جزئى‏ترى- درباره اثبات وجود خدا ذکر شده است (یا وجود دارد) که ما معتقدیم هرسه راه هم راههاى درستى است. یک راه را ما راه روانى یا فطرى مى‏نامیم، راه دیگر را راه علمى یا شبه فلسفى مى‏نامیم، و راه سوم راه فلسفى است.
اما راه اول که راه فطرى است به این صورت است که از راه وجود خود انسان، خدا را اثبات کرده‏اند؛ به این معنا که گفته‏اند احساس وجود خدا در انسان هست؛ یعنى در فطرت و خلقت هر کسى یک احساس و تمایلى وجود دارد که خود به خود او را به سوى خدا مى‏کشاند؛ از این جهت مَثَل خدا و انسان مَثَل مغناطیس و آهن است.
این راه فقط مى‏گوید که چنین جاذبه‏اى را من احساس مى‏کنم (چون راه روانى است) و چنین جاذبه‏اى میان انسان و میان حقیقتى که نامش خداست وجود دارد؛ به دلیل وجود این جاذبه، پس چنین حقیقتى هست. باید ببینیم این حرف را چه کسى گفته و توضیحش چیست.
ببینید! انسان به طور کلى دو دستگاه دارد: یک دستگاه عقل و فکر و اندیشه که با حواس پنج‏گانه (یا بیشترِ) خودش حس مى‏کند و با عقل و فکر، فکر مى‏کند؛ همان دستگاهى که علوم و فلسفه‏ها را براى بشر به وجود مى‏آورد. یک کانون دیگرى هم در وجود انسان هست که آن را کانون تمایلات و احساسات مى‏نامند (احساسات غیر از حس است) که به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است.
در وجود انسان یک سلسله خواسته‏ها وجود دارد. غیر از تمایلات حیوانى مثل تمایل به خوراک و تمایل جنسى، یک سلسله تمایلات عالى در وجود انسان هست مثل تمایل به امور اخلاقى (مانند نیکوکارى، خدمت و احسان) و تمایل به کاوش و تحقیق. انسان در مقابل هر مجهولى قرار بگیرد، خواه در کشف این مجهول منافعى داشته باشد خواه نداشته باشد، یک حسِ باید ببینم، باید بفهمم، باید درک کنم در او هست و دلش مى‏خواهد پرده مجهول را عقب بزند. (ما الان در مقام تعریف هستیم نه در مقام اثبات. هستند کسانى که این تمایلات را قبول ندارند، ولى اکثریت دانشمندان اینها را قبول دارند.
کسى که مى‏گوید خداشناسى فطرى است، مى‏گوید در وجود انسان تمایلى عالى هست که آن، تمایل به پرستش است؛ انسان خودش را با حقیقتى وابسته و پیوسته مى‏داند و دلش مى‏خواهد از زندان خودى خارج شود و به آن حقیقت نزدیک شود و او را تسبیح و تنزیه کند و به سوى او برود؛ تمایلى این‏گونه در وجودش هست که او را مى‏کِشد. روى این حساب، پس در دل انسان (نه در مغز انسان) و در کانون تمایلات و احساسات انسان، پایه خداشناسى هست”.۲۳۹
سلفیه بر خلاف شیعه از این سه راه برای اثبات خدا فقط راه اول یعنی فطرت را قبول دارند البته آن هم به نحو اجمال چنانچه سلفی مشهور علی نایف الشحود در کتاب أرکان الإیمان می نویسد :
“المصدر الثانی : الفطره التى جعلها الله تعالى غریزه فی الناس” .۲۴۰
اینان در رابطه با مباحث تفصیلی به قرآن و حدیث رجوع می نمایند .
اما شیعه در اثبات خدا هم دلیل عقلی و هم آفاقی و انفسی و هم از براهین دیگر چون هدایت و غیره ، مدد می جوید اما نکته قابل توجه آنکه هر دلیلی یک بار و توان خاصی دارد که نباید از آن غافل شد .
استاد جوادی می نویسد :
“براهینی که برای اثبات واجب اقامه می‌شوند به سه دسته تقسیم می‌شوند:
اول: براهینی که معیوب هستند و فاقد شرایط افاده یقین می‌باشند. این دسته از براهین معیوب هستند و از درون فاسد و پوسیده می‌باشند و در حقیقت برهان نیستند.
دوم: براهینی که معیوب و فاسد نیستند، و لیکن ناقص می‌باشند. این‏گونه براهین فساد درونی ندارند و در حقیقت برهان هستند، و لیکن برای اثبات واجب تمام نیستند و در نهایت، وصفی از اوصاف و اسمی‌از اسماء او را اثبات می‌کنند. این گونه از براهین برای اثبات واجب، نیازمند به متمم اند و به براهین دیگری که ذات واجب را اثبات می‌کنند، اعتماد می‌نمایند؛ مانند برهان حرکت یا حدوث که پس از رفع معایبی که در برخی از تقریرهای آن وجود دارد، همچنان ناقص می‌باشند و از اثبات ذات واجب عاجزاند.
سوم: براهینی که صحیح و کامل می‌باشند؛ مانند برهان صدیقین.
اغلب براهینی که مورد اعتراض و شبهه واقع شده، از صورت یا تقریری تام و صحیح برخوردار نیستند؛ برخی از آنها نظیر برهان وجودی یا برهان اخلاقی، معیب و فاسد هستند و بعضی دیگر، مانند برهان حرکت یا حدوث، در صورتی هم که به گونه ای خالی از عیب عرضه شوند، ناقص می‌باشند”.۲۴۱
با توجه به این مطلب باید گفت سلفیه هیچگاه در بحث برهان فطرت به این مساله عنایت نداشته اند که این برهان در صدد اثبات چیست ؟
آیا خدای واحد با جمیع صفات کمال و جمال را اثبات می کند یا خیر بلکه فقط انسان را به مبدائی متمایز رهنمون می سازد ؟
آیا برهان اینان از نوع خداشناسی حصولی فطری است ؟
و یا از نوع خداشناسی حضوری فطری ؟
و یا اصلا از نوع خداجویی فطری است ؟
۲-۲-۶. توقیفی بودن اسماء و صفات ؛
برخی از متکلمان اسلامی بر آنند که صفات و اسماء الهی توقیفی است، معنای توقیفی آن است که مسلمانان در مقام توصیف خدا فقط باید از آن صفاتی استفاده کنند که در قرآن و روایات معتبر مطرح شده است و  هیچ‌گاه، صفاتی را که در قرآن و روایات، در مورد خدا وارد نشده است، نباید، به خدا اسناد دهیم، در واقع مبنای این نظر آن است که توصیف خدا باید، منوط به اذن خدا باشد.
  این دسته از متکلمان به روایاتی که دلالت بر توقیفی بودن صفات الهی دارد، استناد می‌کنند، به عنوان نمونه‌‌ میتوان به روایتی از امام رضا (ع)‌ اشاره نمود که به خداوند متعال در مقام مناجات چنین عرضه می‌نمود:
  “اللهم لا أَصفِک إلا بما وصفت به نفسک و لا اشبهک بخلقک انت اهل لکل خیر فلا تجعلنی من القوم الظالمین ؛۲۴۲
خدایا من تو را فقط به آن اوصافی که خود ذکر کرده‌ای توصیف می‌کنم و تو را به مخلوقات تشبیه نمی‌کنم. تو اهل هر خیر و کمال هستی. پس مرا از گروه ظالمین قرار مده .”
بخشی از روایت فوق دلالت بر توقیفی بودن صفات الهی می‌کند، امام رضا علیه آلاف التحیه و الثناء می فرماید:
” خدایا من تو را فقط به آن اوصافی توصیف می‌کنم که خودت ذکر کرده‌ای”
  اما در ذیل روایت نیز حضرت چنین می‌فرماید:
 ” تو اهل هر خیر و کمالی‌ هستی، یعنی هر خیری را می‌توان به خدا نسبت داد ”
  در طرف مقابل، برخی از متکلمان برآنند که اسماء و صفات الهی توقیفی نیست و هر صفت کمالی که دلالت بر نقص و محدودیت نکند بر خداوند رواست.
  دلیل آنها این است که خداوند خالق و آفریدگار هر موجودی از جمله کمالات آنهاست. حال اگر خدا خود آن کمالات را نداشت، نمی‌توانست به دیگران اعطا کند. از این روست که فیلسوفان گفته‌اند: معطی شیء، فاقد آن نمی‌تواند باشد.
  بنابراین خدایی که این کمالات و خیرات را آفریده است، خود به نحو تمام و کمال آنها را دارا میباشد البته، باید به این نکته توجه کنیم که چون خدا وجود محض و نامحدود است، صفات او هم باید متناسب با وجود او باشد. از این رو او هر صفتی را به صورت نامتناهی و نامحدود داراست. بنابراین اگر صفاتی نظیر علم، قدرت، حیات، زیبایی و … را به خدا نسبت می‌دهیم خدا آنها را به برترین درجۀ وجودی، دارا است.
  به نظر می‌رسد عقیدۀ به توقیفی نبودن صفات الهی، صحیح‌تر باشد و روایت امام رضا (ع) نیز مخالف این عقیده نیست زیرا که در ذیل روایت اشاره می‌کند که خدایا تو هر کمال و خیری را دارا هستی یعنی هر چیزی را می‌توان به خدا نسبت داد.
  همچنین هر کسی که بخواهد خدا را به وصفی توصیف کند در روایات و آیات وجود دارد.
فقط در دعای جوشن‌کبیر، هزار اسم و صفت الهی مطرح شده است. البته ادب دینی اقتضاء می‌کند که خدا را به آن کمال و صفاتی توصیف کنیم که خدا خود را در قرآن و روایات، توصیف کرده است هر چند که اطلاق هرصفتی به خدا با دو شرط امکان پذیر خواهد بود:
اولاً آن صفت کمالی به هیچ وجه دلالت بر نقص و محدودیت نکند ؛
و ثانیاً به بالاترین درجه در مورد خدا به کار رود، چون خدا اهل هر خیر و کمالی است.۲۴۳
سلفیه عربستان از آن دست افرادی هستند که توقیفی بودن اسماء و صفات نزد آنها یک اصل مسلّم به شمار می رود و در فهم صفات خبری نیز فقط به احادیث و اثری که از نبی مکرم یا صحابه به آنها رسیده عنایت دارند . به عنوان مثال عثیمین در رابطه با تفویض صفات می نویسد :
“تفویض از بدترین نظریات اهل بدعت است .”۲۴۴
فوزان سلفی معاصر در رابطه با تاویل گرائی ابن حجر می نویسد :
“ابن حجر خنده خدا را بر رضایت تاویل کرده است ؛ چون متاثر از اشاعره بوده و هیچ اعتباری به گفته او نیست “۲۴۵
این سوال هنوز باقی است اگر شما تاویل افرادی چون ابن حجر را توبیخ می کنید با بیخ و ریشه خودتان یعنی بخاری چه می کنید ؟
بخاری از سفیان ثوری نقل کرده که :
“و هو معکم اینما کنتم , مراد علم خداست “!۲۴۶
استاد اله بداشتی می نویسد :
“سلفیه اصل در این باب (صفات الهی) را توصیف خدای سبحان به آن‌چه خودش ، جل جلاله ، خود را بدان توصیف و یا چیزی که رسولش صلی‌الله‌‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم  بدان توصیف کرده است، می‌دانند (یعنی توقیف) و این قاعده را هم در صفات سلبی و هم ثبوتی فرض می‌‌‌انگارند؛ صفات ثبوتی مثل علم، قدرت، سمیع و بصیر؛ و سلبی مثل:
﴿لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ﴾ ۲۴۷
او را چرت یا خواب فرا نمی‌گیرد.
البته ابن‌تیمیه صفات سلبی را به ثبوتی بر می‌گرداند، که حرف درستی است؛ مثلاً می‌نویسد:
نفی چرت و خواب متضمن کمال حیات و قیام است و نفی عزوب (غایب شدن، مخفی شدن و دور شدن)، که در آیه‌ی شریفه‌ی: ﴿لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرهٍ﴾ ۲۴۸ آمده، مستلزم

نظری بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *