تبیین نظریه تکامل از نظر داوکینز و نقد آن از نگاه پلانتینگا و علامه‌  …

تبیین نظریه تکامل از نظر داوکینز و نقد آن از نگاه پلانتینگا و علامه‌ …

منظور وی از نظم، دیدگاهی است که مطابق آن موجودات زنده و انسان توسط یک یا چند عامل باشعور به طور هدفمند طراحی شده‌اند (Ibid, p:7). بر اساس داروینیسم آن‌چه فرایند تکامل را به حرکت در می‌آورد، انتخاب طبیعی است که بر اساس جهش تصادفی ژن‌ها عمل می‌کند، پس معلول نظم از جانب یک عامل هوشمند نیست. صدفه از نظر داروین یعنی تغییر، مستلزم طرحی منظم که مخلوق بر اساس آن به وقوع پیوندد نبوده و به دلیل این‌که برای موجودات سودمند است، رخ نمی‌دهد. یعنی تغییر ممکن است مفید باشد، اما نیازهای موجود زنده که بر اساس آن تغییر رخ می‌دهد، هیچ نقشی در ایجاد آن ندارد. یک جهش می‌تواند به این معنا تصادفی باشد، در عین حال مقصود و مخلوق خدا هم باشد. معنای قوی‌تر صدفه این است که رویداد مورد بحث تحت نظارت و هدایت و معلول خدا نیست و به دست او طرح‌‌ریزی نشده است. به این ترتیب، رویدادهای اتفاقی نقش اساسی در تکامل ایفا می‌کنند (Ibid, p:31). پس دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم احتمال صدق داروینیسم شدید با توجه به قرینه مناسب تجربی، بیشتر از احتمال کذب آن است (پلانتینگا، ۱۳۸۱، ص۱۲). پس نظریه تکامل فی‌نفسه با نظم ناسازگار نیست، گرچه ترکیب این نظریه با طبیعت‌گرائی چنین نتیجه‌ای دربردارد (همان، ص۱۴).
نکته دیگر خودمتناقض بودن طبیعت‌گرائی و تکامل است. طبیعت‌گرایان معتقدند قوای شناختی انسان بعد از چند بیلیون سال از طریق انتخاب طبیعی، انحراف ژنتیکی و دیگر مراحل کور جهش تصادفی ژن‌ها تولید شده‌اند. پس هدف نهائی قوای شناختی انسان برخلاف نظر پلانتینگا تولید اعتقادات صحیح نبوده، بلکه بقاء یا بقاء و تولیدمثل – سازگاری- و به حداکثر رساندن آن‌ ها است. ضمن آن‌که احتمال قابل اعتماد بودن قوای شناختی(R) خیلی کم یا مرموز خواهد بود. اگر احتمال این‌که قوای شناختی ما قابل اعتماد باشند، خیلی کم یا مرموز باشد، پس ما یک ناقضی برای Rو هر عقیده دیگری مثل B که ممکن است به آن معتقد شویم، داریم. اما B ممکن است خود طبیعت‌گرائی و تکامل باشد. پس هر کس طبیعت‌گرائی و تکامل را قبول کند، یک ناقضی برای آن‌ ها خواهد داشت، یعنی دلیلی برای این‌که به طبیعت‌گرائی و تکامل شک کند یا نسبت به آن لاادری شود. پس نسبت طبیعت‌گرائی و تکامل، خود متناقض بوده و غیرعقلانی است. به عبارت دیگر با توجه به اصل تکامل و ویژگی‌های سیر تکاملی موجودات از قبیل قدرت سازگاری و تنازع بقا، نفی خداباوری و اعتقاد به طبیعت‌گرائی محض، امکان تبیین نظام ادراکی انسان را در ایجاد باورهای صادق بسیار کم و ضعیف می‌کند. و این در حالی است که خداباوری سنتی هیچ دلیل متناظری در اختیار ندارد تا به این دو گزاره شک کند: ۱) هدف سیستم شناختی ما دستیابی به اعتقادات صحیح است؛ و ۲) احتمال R – قابل اعتماد بودن قوای شناختی- کم یا مرموز نیست، پس ممکن است برخی از اشکال تکامل را تأیید کند. اما اگر او چنین کند، شکلی از تکامل را می‌پذیرد که به وسیله خدا راهنمائی و هماهنگ شده است (Plantinga, 2002, p:4). خدائی که علیم است و ما را به صورت خود خلق کرده و به این‌ صورت به ما امکان داده است که از جهت دستیابی به باورهای درست و کسب معرفت درباره جهان به او شبیه باشیم (پلانتینگا، ۱۳۸۰، ص۱۵۷). اصل وجود خدا و تکامل، احتمال نظام ادراکی انسان را که در آن باورهای صادق تولید می‌شود، بسیار بیشتر از زمانی می‌کند که بخواهیم طبیعت‌گرائی محض را برای نظام ادراکی انسان و تولید باورهای صادق در نظر آوریم. ماحصل دیدگاه پلانتینگا در مورد تکامل را در جدولی نشان می‌دهیم:
نگاه پلانتینگا به تکامل
رد تکامل + طبیعت‌گرائی
پذیرش آفرینش خاص
پذیرش سازگاری تکامل و خداباوری
رد TCA (ریشه مشترک)
رد GES (واقعه عظیم تکاملی)
پذیرش SC: (آفرینش کیهان توسط خدا)
باور به علم آگوستینی
جمع آفرینش خاص و TCA
باور به علم دوئمی
رد طبیعت‌گرائی وجودشناختی
پذیرش نظریه زمین کهنسال
پذیرش طبیعت‌گرائی روش‌شناختی
۴- بررسی دیدگاه پلانتینگا از منظر مخالفان و موافقان
۴-۱ انتقادات هسکر و جوابیه‌های پلانتینگا
۴-۱-۱ عدم ارائه نظریه‌ای بدیل به جای تکامل
ویلیام هسکر[۳۷۱]، فیلسوف دین معاصر آمریکائی و استاد دانشگاه هانتینگتون، از مخالفان نگاه پلانتینگا به داروینیسم است. وی عنوان می‌کند که پلانتینگا نظریه تکامل را به نحوی رد کرده است؛ وقتی کسی نظریه‌ای را رد می‌کند، باید آماده باشد که نظریه‌ای را جایگزین آن کند. ارنان مک‌مولین[۳۷۲]، فیلسوف علم معاصر و استاد دانشگاه نوتردام نیز چنین انتقادی را مطرح می‌سازد و در این موضوع با هسکر همراه می‌گردد. جواب پلانتینگا به انتقاد هسکر این است که هسکر و مک‌مولین نمی‌گویند که این نظریه باید چه باشد، یا چه ادعائی داشته باشد. آن‌ ها می‌گویند من دیدگاهی ندارم یا ارائه نمی‌کنم تا از انتقاد مصون باشد. اتفاقاً من دیدگاهی دارم که در آن، احتمال نظریه ریشه مشترک با توجه به خداپرستی مسیحی و شواهد تجربی پائین است، پائین‌تر از احتمال نظریۀ رد آن )۲۵۸(Plantinga, December 1992, p:. پلانتینگا به این انتقاد هسکر و مک‌مولین که وی باید به جای نظریه‌ای که رد می‌کند نظریه بهتری جایگزین کند، این ایراد را وارد می‌داند که ما الزاماً وقتی احتمال چیزی را پایین می‌دانیم نباید چیزی جایگزین کنیم. مثلاً اگر بگوییم پاپ بعدی کاردینال X است، و اگر شما بگویید احتمال این امر کم است، لازم نیست حتماً کس دیگری را معرفی کنید. مثال دیگر این‌که فرض کنید در یک مسابقۀ اسب دوانی ۸ اسب مسابقه می‌دهند. اسبی به نام سیاه قشنگ شانس بیشتری برابر با ۳/۱برای پیروزی دارد. دیگران هم فکر می‌کنند که او به احتمال زیاد می‌برد. اما دیگران هم شانس۳/۲ دارند، پس اگر ما احتمال کمی می‌دهیم که سیاه قشنگ برنده شود، آیا الزاماً باید اسب دیگری را جایگزین کنیم؟ (Ibid, p:259)
پلانتینگا به این انتقاد هسکر و مک‌مولین که می‌گویند او نظریه‌ای شفاف ارائه نمی‌کند، می‌گوید من نظریه‌ای از آن خود دارم و آن هم «نظریه SC » است. SC، نظریه‌ای است که در آن عنوان می‌شود خداوند دست کم انواعی از زندگی را به طرز خاصی آفریده است که مشمول ریشه مشترک نمی‌شوند. پلانتینگا می‌گوید وی به صراحت نظریه‌ای دارد و آن نظریه از «آفرینش کیهان به دست خدا» صحبت می‌کند، که در مقابل نظریۀ ریشه مشترک (TCA) قرار می‌گیرد، اما صحبتی از چگونگی این شیوه نمی‌کند. منظور او این نیست که آفرینش کیهان توسط خدا (SC)، نظریه‌ای جایگزین برای ریشه مشترک (TCA) است، اما هسکر آن را نمی‌پذیرد، زیرا نظریه ریشه مشترک را قوی‌تر از نظریه آفرینش کیهان توسط خدا می‌داند (Ibid, p:260). هسکر می‌گوید به این علت نظریۀ پلانتینگا ضعیف است که سازگار با نظریه‌های جایگزین زیادی است، اما نظریۀ تکامل با برخی از نظریه‌های جایگزین سازگاری دارد و با برخی نه. پلانتینگا می‌گوید نظریه‌های جایگزین نظریه آفرینش کیهان توسط خدا زیاد هستند، زیرا خداوند می‌توانسته حیات را به شیوه‌های متفاوتی خلق کرده باشد. در برخی از این نظریه‌های جایگزین، شباهت زیستی- شیمیایی[۳۷۳]، محتمل است و در برخی نه.
پلانتینگا می‌گوید شباهت زیستی- شیمیائی، شاهدی قوی‌ بر وجود نظریه ریشه مشترک نیست. او با نظریۀ خود سعی کرده است احتمال این امر را کم کند. یعنی بر اساس نظریه آفرینش کیهان توسط خدا احتمال این‌که شباهت زیستی- شیمیائی، شاهدی بر نظریۀ تکامل باشد، کم است. هسکر این نتیجه‌گیری را نادرست می‌داند. پلانتینگا با نشان دادن یک مثال احتمال، می‌خواهد ثابت کند که نتیجه‌گیری هسکر اشتباه است و نظریۀ پلانتینگا می‌تواند نتیجه بگیرد که شباهت زیستی- شیمیایی شاهدی قوی بر نظریۀ تکامل نیست. استدلال پلانتینگا بر نتیجه‌گیری فوق به این شرح است: شباهت زیستی- شیمیایی با نظریۀ آفرینش کیهان توسط خدا سازگاری دارد و نمی‌تواند شاهدی قوی‌ باشد برای نظریه‌هائی که با نظریه آفرینش کیهان توسط خدا سازگاری ندارند. نظریه ریشه مشترک با نظریه آفرینش کیهان توسط خدا سازگاری ندارد، پس شباهت زیستی- شیمیایی شاهدی قوی بر این نظریه نیست.
پلانتینگا می‌گوید هسکر فکر می‌کند اگر نظریه آفرینش کیهان توسط خدا می‌خواهد نظریۀ تکامل را رد کند، باید به همان اندازه دقیق و با جزئیات باشد. البته خودش هم به این امر اذعان دارد که نظریه‌هائی با قدرت یکسان با نظریۀ وی وجود دارند، اما این امر به این معنا نیست که وی اعتقاد دارد این نظریه‌ها بر اساس شواهد وی احتمال بیشتری دارند. وی تصدیق می‌کند که در یک بافت علمی، ما نیاز به یک نظریه داریم تا ما را هدایت کند و مسیر را مشخص نماید. نظریۀ تکامل چنین منبع زایایی از راهنمایی دارد. اگر کسی این نظریه را رد کند، می‌پرسند چه نظریۀ دیگری می‌توانید جایگزین کنید که همین عملکرد را داشته باشد. و اگر شما پاسخ دهید که خداوند همین کار را البته به شیوه‌ای ناسازگار با نظریه ریشه مشترک انجام داده است، شما چیز زیادی به عنوان جایگزین ندارید. پس نظریه آفرینش کیهان توسط خدا هرگز نمی‌تواند چنین کارکردی را به خوبی انجام دهد (Ibid, p:261).
۴-۱-۲ باور به علم خداشناسانه در مقابل علم جهانی
انتقاد دیگر هسکر و مک‌مولین به پلانیتنگا این است که وی به «علم خداشناسانه» پایبند است و آن را در همه زمینه‌ها ساری و جاری می‌داند. پلانتینگا به این عقیدۀ مک‌مولین که واژۀ علم را در اصطلاح علم خداشناسانه درست نمی‌داند، انتقاد وارد می‌داند. استدلال مک‌مولین و هسکر این است که علم – مانند جامعه‌شناسی- باید جهانی باشد و برای همه، درهای گشوده داشته باشد. از نظر پلانتینگا علم خداشناسانه هم برای همه – صرف‌نظر از هندو بودن یا ادیان دیگر- درهای گشوده دارد. این علم می‌خواهد پدیده‌ها را از منظر خداشناسانه تبیین کند و اگر آتئیست‌ها نتایج آن را قبول ندارند، باز هم همگانی است.
پلانتینگا در مسأله «تعبیر کتاب مقدس» می‌گوید جیمز بار[۳۷۴]، دانشمند انجیلی و استاد دانشگاه آکسفورد، اعتقاد دارد که وقتی خدا در کتاب مقدس می‌گوید زمین را در ۶ روز خلق کرده، منظورش واقعاً ۶ روز است و از این‌رو زمین جوان است. اما پلانتینگا اعتقاد دارد که نباید تعبیر لفظی کرد، زیرا به نظر نمی‌رسد که لحن کتاب مقدس مستقیم باشد، بلکه این بحث بیشتر شبیه به یک تمثیل است (Ibid, p:262). اگر بار راست بگوید، پس باید بگوییم نویسندۀ نهایی کتاب مقدس خداست و آن‌چه خدا می‌خواهد به ما بیاموزد، همان چیزی است که در ذهن نویسندگان بشری آن است. اما بار می‌گوید که این فاصله‌ای است میان آن‌چه خدا می‌خواسته بگوید و آن‌چه در ذهن نویسندگان بشری آن است و هیچ راهی وجود ندارد که این فاصله را طی کنیم. پلانتینگا می‌گوید این مسأله که خدا نویسندۀ نهایی کتاب مقدس است و این‌که ممکن است آن چیزی که در ذهن نویسندگان کتاب مقدس است با آن چیزی که خدا می‌خواسته به ما آموزش بدهد یکسان نیست – چون شاید خدا می‌خواسته که در زمان‌های مختلف چیزهایی مختلفی به مردم یاد بدهد- را آکوئیناس و کالوین پذیرفته‌اند و چیزی را که این دو نفر بپذیرند باید جدی بگیریم. ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم از این مطمئن شویم که خدا در یک بند از کتاب مقدس می‌خواسته چه چیزی به ما یاد بدهد، اما به سختی بتوان گفت که می‌خواسته اخباری به ما بدهد. همین‌طور سخت است بفهمیم که در ذهن نویسندگان بشری آن چه می‌گذشته است. بهترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است: مشکلاتی که هسکر مطرح می‌کند جدی‌اند، اما هر موضوعی مشکلات خودش را دارد. نمی‌توانیم بگوییم حوزه‌ای هست که مشکلی ندارد.
در نهایت این‌که، هسکر اعتقاد دارد در پیشنهاد پلانتینگا برای مسیحیان روشنفکر خطرهائی می‌بیند و از میان آن‌ ها یکی این است که اصول خداشناسانه برتری و استیلا پیدا می‌کنند و تلاش می‌کنند تا جایگاه اصول سکولار را پایین بیاورند. جواب پلانتینگا این است که هسکر راست می‌گوید. هر نظریۀ جایگزین دیگری هم همین خطرها را دارد و حتی آن‌ ها بدتر هم هستند. وی به این گفتۀ هسکر که «معتقدان به کتاب مقدس بعدها می‌فهمند که برخلاف گفتۀ پدربزرگان‌شان، کتاب مقدس چیزی به ما یاد نمی‌دهد و آن دانش علمی که پدربزرگان‌شان رد کرده‌اند، همان عقلانیتی است که باید بپذیرند، می‌گوید که این انتقاد را وارد می‌داند و البته این را می‌پذیریم که ممکن است برخطا باشیم، اما فقط ما نیستیم که ممکن است برخطا باشیم؛ خود علم هم ممکن است خطا کند. مثلاً در مورد فیزیک قرن نوزدهم بسیاری بر اساس غرور روشنفکرانه، ستایش اغراق‌آمیزی از دستاوردهای ذهنی بشر داشتند، در پایان قرن نوزدهم چنین فکر می‌کردند که ساختار پایه‌ای جهان را کشف کرده‌اند. اما پلانتینگا می‌گوید این‌ها برخطاست. به نظر وی، حیات یک قضیۀ خیلی استخوان‌دار و محکم است. به هر حال او سعی دارد نشان بدهد که علم هم ممکن است گفته‌هایش را تصحیح کند و این استدلال خوبی برای رد خداشناسی نیست. در آخر پلانتینگا می‌گوید که نظریه ریشه مشترک از منظر طبیعت‌گرایان محتمل‌تر است تا از منظر خداشناسی و هسکر هم این مسأله را رد نمی‌کند. اما کاری که پلانتینگا می‌خواهد بکند این است که نشان بدهد بسیاری از علوم مانند روان‌شناسی، اقتصاد و جامعه‌شناسی برای خداشناسی مسیحی مضر هستند و وظیفۀ خداپرستان مسیحی این است که این مسأله را درک کنند و بدانند که مثلاً کجا این‌ها مضرتر یا خطرناک‌تر هستند (Ibid, p:263).
۴-۲ جوابیه‌های هسکر به پلانتینگا
در جوابیه هسکر به پلانتینگا، هسکر ابتدا چکیده‌ای از گفته‌های پلانتینگا را می‌آورد و سپس نظرات او را نقد می‌کند. نقد او در ۴ دسته قابل ذکر است:
۴-۲-۱ آیا نظریه‌های تکامل از نظر مذهبی بی‌طرف هستند؟
یکی از نقدهای مهم هسکر به پلانتینگا در بحث بر سر پاسخ به این پرسش است که «این همه تنوع در زندگی بر روی کیهان از کجا آمده است؟». نظریه تکامل (GES) نقش مهمی در اختلاف میان خداشناسی مسیحی و طبیعت‌گرائی بازی می‌کند و این نقش در پاسخ به این سؤال بسیار برجسته است. پلانتینگا با این استدلال که در ورای پدیده‌هائی مثل باد، زمین لرزه و … قدرتی الهی وجود دارد، نظریه تکامل را که برای این پدیده‌ها قائل به یک خاستگاه طبیعی و فیزیکی است، رد می‌کند. انتقاد هسکر اینجاست که می‌گوید این نظریه تبیینی طبیعی برای پدیده‌ای می‌آورد که در یک صورت دیگر می‌توان آن را عمل خدا دانست. این نظریه‌ها تنها مثال‌هائی از پدیده‌های طبیعی می‌آورند. پدیده‌هائی که برخی مردم برای آن‌ ها قدرت ماوراءطبیعی متصور می‌شوند. در نتیجه این مسأله نمی‌تواند موجب رد یک نظریۀ علمی‌شود. (Hasker, December 1992, p:150).
۴-۲-۲- تأثیر پلانتینگا از کتاب مقدس
دو نکته دربارۀ گفته‌های پلانتینگا از کتاب مقدس هست. نخست، تصریحات قاطعی که پلانتینگا دربارۀ آن‌چه کتاب مقدس به ما می‌آموزد، یا ما باید باور کنیم که کتاب مقدس به ما می‌آموزد، بیان می‌کند. و دوم این‌که او به هیچ‌وجه به تعبیرات هرمنوتیکی از گفته‌های کتاب مقدس اشاره‌ای نمی‌کند. اگر خوانندۀ کتاب او برای خودش باورهائی دارد، هیچ دلیلی ندارد که بعد از خواندن کتاب او باورهایش را کنار بگذارد. اگر هم باوری ندارد، بعد از خواندن کتاب او باز هم باوری نخواهد داشت. یعنی از آن‌جا ‌که مقالۀ پلانتینگا از اشاره‌های هرمنوتیکی اجتناب می‌کند، باعث می‌شود که تأثیری بر خواننده نگذارد (Ibid, p:151).
پلانتینگا سعی می‌کند نشان بدهد که استدلال‌هایش به دور از تأثیر باورهای تفسیری اوست. وی تصدیق می‌کند که خدا ما را آفریده است و همه چیز به او وابسته است و دنیا ازلی نیست، بلکه زمانی بوده است که خدا آن را خلق کرده است. اما با این حال می‌گوید به هیچ‌ وجه تحت تأثیر اعتقادش به کتاب مقدس نیست. هسکر می‌گوید پلانتینگا سعی می‌کند نشان بدهد که استدلال‌هایش تحت تأثیر باورهای تفسیری‌اش نیستند، اما چه‌قدر در این کار موفق است؟ هسکر مطمئن نیست که او موفق بوده باشد (Ibid, p:152). منظور هسکر این است که پلانتینگا گفته‌های کتاب مقدس را که سخنان خداست، حقیقت محض می‌داند و همه چیز را بر اساس آن می‌سنجد. پس او وقتی به سخن خدا که زمین ازلی نبوده، اعتقاد دارد، در استدلال‌هایش و در ردّ نظریه‌های تکاملی بی‌شک تحت تأثیر این عقیده است و برای همین نظریه‌هائی را که عمر زمین را بی‌نهایت بدانند، رد می‌کند (Ibid, p:153).
۴-۲-۳ عدم ارائه نظریه‌ای شفاف
انتقاد هسکر این است که «آیا پلانتینگا از خودش نظریه‌ای در باب طبیعت، کیهان و آفرینش دارد؟». مک‌مولین اعتقاد دارد که پلانتینگا نظریه‌ای دارد، اما هسکر مخالف است. یک دلیل هسکر بر این امر این است که پلانتینگا خود به صراحت می‌گوید برای رد احتمال یک نظریه، مجبور نیستید حتماً نظریه‌ای جایگزین ارائه بدهید. پلانتینگا می‌گوید با نظریه‌های تکامل و دیگر نظریه‌ها در باب کیهان و آفرینش که به خالق بودن خدا اعتقاد ندارند، مخالف است، اما نظریۀ جدیدی ارائه نمی‌کند. از این‌که پلانتینگا نظریۀ جدیدی ارائه نمی‌کند، ممکن است چنین تصور شود که پلانتینگا نظریه‌های دیگران را نقد می‌کند، اما نظریۀ خودش را ارائه نمی‌کند و در تاریکی می‌گذارد تا از نقد مصون بماند. و یا به این خاطر است که روش او با روش فلسفۀ علم متفاوت است. یکی از درس‌های اصلی فلسفۀ علم این است که ارزیابی یک نظریه نمی‌تواند تنها با تأکید بر یک نظریه در یک زمان باشد، بلکه باید رقابت و تقابل دو نظریه باشد (Ibid, p:154-157).
به اعتقاد پوپر بسیاری از نظریه‌ها از ابتدا اشتباه طرح می‌شوند. وقتی یک نظریه با مثال‌های نقض روبرو می‌شود، پاسخ علمی این است که نظریه را از دست ندهیم، تا نظریه‌ای برتر جایگزین آن شود. این‌که توصیه کنیم نظریه‌ای را رها کنید، بدون آن‌که نظریۀ دیگری را جایگزین آن کنیم، نشان از یأس دارد. و هسکر می‌پرسد که «این همان کاری نیست که پلانتینگا از ما می‌خواهد که انجام دهیم؟» (Ibid, p:158).
۴-۲-۴ غیرعلمی بودن روش علم خداشناسانه
ایراد دیگری که هسکر به پلانتینگا وارد می‌کند، اصطلاح «علم» در «علم خداشناسانه» است که پلانتینگا پیشنهاد می‌دهد. هسکر بیشتر به نقل از مک‌مولین از این واژه انتقاد می‌کند. مک‌مولین اعتقاد دارد روشی که پلانتینگا پیشنهاد می‌دهد، «علم» نیست (Ibid, p:159). هسکر اعتقاد دارد که مک‌مولین نمی‌خواهد بگوید که روش پلانتینگا به طور کل غیرعلمی است، زیرا به هر حال آن‌ ها هم حتماً در تحلیل‌های خود مشاهده، تعمیم و آزمایش را خواهند داشت، اما مسأله این است که علم، جهانی[۳۷۵] است. وقتی می‌گوییم جامعه‌شناسی، صرف‌نظر از این‌که در کدام جامعه و در کجای جهان باشد، می‌دانیم که جامعه‌شناسی جهانی است. اما وقتی صحبت خداشناسی می‌کنیم، با ادیان هندی، سلوک‌های عرفانی و دیگر ادیان هم سروکار داریم، پس نمی‌توانیم بگوییم که مذهب جهانی است. این نکته‌ای است که مک‌مولین به آن استناد می‌کند تا ثابت کند که واژۀ «علم» در این اصطلاح اشتباه است و دانش جایگزین بهتری است برای آن (۰Ibid, p:16). پلانتینگا به صراحت می‌گوید اگر آموخته‌های ما از کتاب مقدس شفاف است و یافته‌های علمی ضعیف است، ما درک‌مان را از علم باید اصلاح کنیم، اما اگر یافته‌های علمی شفاف بودند و با آموخته‌های ما از کتاب مقدس تضاد داشتند، این تعابیر ما از کتاب مقدس است که باید تغییر کند (Ibid, p:161).
پلانتینگا اعتقاد دارد که نظریۀ او در باب علم خداشناسانه جدید نیست. اما این نظریه پیشرفت جدی نداشته و علت آن هم فقدان حمایت بوده است. هسکر اعتقاد دارد علت این عدم پیشرفت، نه آن چیزی که پلانتینگا می‌گوید که ریشه در علت دیگری یعنی یک سنت تاریخی قدیمی دارد؛ چیزی که از دیرباز و از قرن ۱۸ و ۱۹ و از زمان گالیله و بعد داروین و در عصر ما هم هست. به اعتقاد هسکر شکست چنین نظریه‌ای نه به خاطر فقدان استعداد یا تلاش، بلکه به خاطر چیزی است که وجود ندارد: ما یک طبیعت داریم و یک علم طبیعت و هرگونه تلاشی برای ایجاد جایگزین بر یک پایۀ مذهبی – بر اساس کتاب مقدس- محکوم به شکست است. آن‌ هائی که چنین تلاشی می‌کنند، باید بدانند که برخلاف گفتۀ پدربزرگان‌شان، کتاب مقدس هیچ چیزی دربارۀ علم به ما نمی‌آموزد و آن دانش علمی که پدربزرگان‌شان رد کرده‌اند، همان بینش علمی است که باید برای آفرینش بپذیریم (Ibid, p:162).
۴-۲-۵ ضرورت ارائه جایگزین برای نظریه ریشه مشترک
هسکر در جوابیه نهایی‌اش به پلانتینگا از دو موضوع صحبت می‌کند: ۱) ضرورت ارائه یک نظریه جایگزین برای نظریه ریشه مشترک؛ و ۲) پیشنهاد پلانتینگا برای «علم خداشناسانه». هسکر می‌گوید که ۱) روش علوم طبیعی در قرون اخیر بهترین روش برای فرایند، تاریخ و ساختار جهان طبیعت بوده است؛ ۲) اگر کسی علاقمند به یکی از این حوزه‌هاست، می‌تواند در آن حوزه‌ها مطالعه کند؛ ۳) وقتی یک نظریه موفقیت پیدا کند، مورد پذیرش است تا زمانی که نظریۀ دیگری جایگزین آن شود؛ و ۴) اگر کسی می‌خواهد اطلاعات اضافه به دست آورد، باید مراحل ۳ گانه مطرح شده را طی کند (۵۹-۵۷March 1993, p: Hasker,). پلانتینگا احتمالاً با این موضوع مخالفت می‌کند. اما نمی‌دانیم با کدام گام مخالف است. احتمالاً با گام ۳ موافق نباشد. او می‌گوید روشی دارد که احتمالاً بهتر و صحیح‌تر است برای این‌که به حقیقت برسد. نکته دقیقاً اینجاست. ما نمی‌دانیم این چه روشی است. شاید پلانتینگا خودش زمانی آن را توضیح دهد (Ibid, p:60).
به هر حال مشکلی که هسکر می‌خواهد روی آن تأکید کند، اینجاست. پلانتینگا چند بار تصریح می‌کند که برخی شواهد متقن دربارۀ تکامل، شواهدی در باب نظریۀ «آفرینش خاص»[۳۷۶] هم هست، نه شواهدی بر علیه آن و نه شواهدی به نفع آن. سؤال هسکر این است که «پلانتینگا دارد به کدام نظریه اشاره می‌کند؟». پلانتینگا نظریه‌ای که می‌گوید در ذهنش دارد، همان نظریۀ SC – آفرینش کیهان توسط خدا- است. این‌که «خدا دست‌کم برخی شکل‌های کیهان را به طور خاصی آفریده است؛ به طریقی که بعدها در نسل‌های عادی[۳۷۷] تکرار نشد» (Ibid, p:61-63). یکی از این شواهد، زیستی- شیمیایی است. هسکر می‌گوید من هم تا این‌جا با پلانتینگا موافقم و نظریه‌اش می‌گوید که خداوند با خلق موجودات زنده به طور خاص، به آن‌ ها ویژگی شیمیائی مشابهی اعطا کرده است. اما مشکل اینجاست که پلانتینگا نظریه‌اش را به شواهد دیگر هم تعمیم می‌دهد و برای این کار یک نظریۀ SC – آفرینش کیهان توسط خدا- خیلی دقیق‌تر و خاص‌تر نیاز داریم. برای مثال، پلانتینگا اعتقاد دارد که حتی بازمانده‌های فسیلی و یا ساختار نوعی شواهد مولکولی هم با نظریۀ او بهتر تبیین می‌شوند تا با نظریه TCA – نظریه ریشه مشترک-. هسکر می‌گوید این‌ها خیلی کلی هستند و ما باید بدانیم که واقعاً چه جور نظریه‌ای در ذهن پلانتینگاست. باید بدانیم که او چه چیزها و شواهدی را رد می‌کند؛ چه چیزهایی را می‌پذیرد؛ و چه رده‌بندی جانوری‌ای ارائه می‌کند؟ مثلاً رابطۀ نسلی میمون‌های انسان‌نما و شامپانزه‌ها را چطور تحلیل می‌کند؟ (Ibid, p:67-70)
۴-۲-۶ علم امری جهانی است
ایراد دیگر هسکر به مسأله «علم خداشناسانه» است. هسکر می‌گوید با علوم انسانی کاری ندارد، چون آن‌ ها شیوۀ تحلیل دیگری می‌طلبند. سخن هسکر بر سر علوم طبیعی است. وی به صراحت می‌گوید با این قسمت از پیشنهاد پلانتینگا مخالف است که ما علمی به وجود آوریم که بر مبنای ایمان و وحی باشد. و سه نکته را یادآوری می‌کند (Ibid, p:73):

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است